حاجی بخشی/ عکس به روایت جنگ / کربلای یک



این عکس را در مرحله دوم عمیات کربلای یک که منجر به آزادسازی مهران شد،از حاجی بخش گرفتم، در سنگری که عراقی ها ساخته بودند تا بمانند، حاجی تفنگ معروفش را به سمت خودشان نشانه رفته است.حاجی بخشی از خانواده معظم شهدا بود:
برادر حاجي تابستان 61 و در عمليات رمضان شهيد مي شود
،اما او تا اولين پسرش، رضا، شهيد نمي شود خود را جزو خانواده شهدا نمي داند. " خانمم اصلا گريه نکرد. گفت: خدا را شکر؛ ما پيش خانواده شهدا،‌مادرها و پدرهاي شهدا شرمنده نشديم. ما هم شديم جزو خانواده شهدا. ديدم خانمم از من روحيه اش بهتر است."
عباس،‌ پسر دوم حاجي هم در والفجر هشت شهيد مي شود و او را با دست خودش در بهشت زهرا کنار رضا دفن مي کند" به دخترانم گفتم: برويد بيل و کلنگ بياوريد، خودم زمين را مي کنم. کندم و عباس را هم کنار رضا در همان قطعه به خاک سپردم."

اگر به اين تعداد، شهادت دامادش نادر در سه راهي شهادت در شلمچه -همان عکس معروف احسان رجبي که حاجي را در حال خاموش کردن لندکروزش نشان مي دهد که همه مان ديده ايم- را هم اضافه کنيم حالا خانواده حاجي چهار شهيد داده است، برادر، دو پسر و دامادش. به اين ها اضافه کنيد پسر سومش عليرضا را که جانباز اعصاب و روان است. 
اما با اين وجود تنها آرزوي حاجي بخشي در جبهه شهادت بود و تنها حسرت او تا پايان عمر هم اين بود که چرا مانده و شهيد نشده است. اين آرزو و حسرت را بارها و بارها در طول خاطراتش تکرار مي کند. "مي گفتم: جوان هاي مردم  مثل دسته گل، شهيد مي شوند . تقدير خدا چيست که من پيرمرد بايد بمانم." حتي در سه راهي شهادت که ماشينش را مي زنند و دامادش هم شهيد مي شود باز نگران خودش است که باز هم جا مانده است. حسرت حاجي مانند خيلي از بچه هاي جنگ وقتي به اوج مي رسد که از قافله شهداي عمليات مرصاد هم جا مي ماند.

جنگ به روایت تصویر / کربلای یک

چهره هایشان حتی در پس خاک، سرشار از نور بود، هم از این رو بود که با لشگر سیاه شب درآویختند و خط نور را آفریدند، چنان نوری که شب رنگ باخت و جشنواره ای از حماسه آفریده شد.نوجوانان بی ادعای سرزمین ما آمده بودند تا تمامی وجود خود را نثار کنند، در گستره ای از حضور حق که تنها یک تماشاگر داشت و آن خدا بود.خدایی که آفرین گوی این شاهکار خلقت خود بود. اینان زیبایی و آرامش روح را آزاد از بند همه تعلقات به نمایش گذاشتند . در سیمای خاکی این دلبران خدا نباید انتظار حجاب داشت چرا که در جهان هستی ، کمتر گلی اینچنین می روید.
پری رو تاب مستوری ندارد چو دربندی سر از روزن برارد
این عاشقان خدا، مظهر جلوه گری حق بودند، این مقربان فارغ از تعلق به دنیای فانی، کوله بار سفر بستند تا آخرین شاهکارهای خلقت الهی را در وادی خاک به تصویر بکشند.
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد آن چه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی

 

جنگ به روایت تصویر/ عملیات نصر هفت

بچه های رزمنده در کردستان ودر حالیکه باران به شدت می بارید، دراعماق خاک عراق، برای عملیات نصر هفت آماده می شوند، حالا که درست می نگرم، عزمی شگرف در چهره تک تک این عاشقان طریقت خدا می بینم، واقعا این بچه ها چه کردند که راه صدساله را یک شبه طی کردند و بر معراجی از نور قدم گذاشتند که بسیاری از سالکان معرفت با دهها سال شب زنده داری و عبادت حسرت آن را می خورند. اینجا شهد حضور در آوارگی برای خدا معنا می شود، صورت تک تک آنان شمس آسمان را تداعی می کند، اینان لشگر حقند که به سادگی از تعلقات گذشته ودر دنیای دلتنگی به دنبال گشودن معابری از نورند، به قول شهید آوینی:" جاذبه خاک به ماندن می خواند و آن عهد باطنی به رفتن، عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن، و این هردو را خداوند آفریده است تا وجود انسان، در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود."

کاريکاتورهايي که گاز مي گيرند!




کاريکاتورهايي که گاز مي گيرند ، عنوان مصاحبه ای بود که با مجله اپسيلون  درماه مه 2006 انجام دادم، این مصاحبه در وبلاگم  منتشر نشد ، اماحالا فکر می کنم شرایط امروز با آن زمان چندان تغییری نکرده است، و برای مخاطب نسل سوم ما جالب است که بدانند مثلا بحث انرژی هسته ای آن زمان هم محور اصلی سیاست خصمانه آمریکا علیه ایران بود.لازم به ذکر است این مصاحبه در خلال سفرم به یونان انجام شد که برای برنامه ریزی اولین مسابقه بین المللی کاریکاتور به آن کشور دعوت شده بودم.


با توجه به تهديدات آمريکا عليه کشورتان در خلال ده ساعت سفر از تهران به آتن آيا به اين موضوع هم انديشيديد؟ 

افکار زيادي در ذهنم وجود داشت که بيشتر حول محور برنامه ريزي براي اولين مسابقه بين المللي کارتون در کشور شما بود، در عين حال براي من بسيار مشکل است که بفهمم چرا آقاي بوش اينقدر کشور ما را تهديد مي کند، گرچه اين تهديدات از سوي کشور آمريکا از بعد از پيروزي انقلاب همواره انجام مي شده است. ولي به نظر مي رسد اقدامات اخير دولت ايشان حاوي اتفاقاتي است که بوي جنگ از آن مي آيد. 

خيلي بزرگوار هستيد زيرا بوش را آقاي بوش خطاب مي کنيد! 

من در وهله اول انساني هستم که به ديگران از زاويه انساني نگاه مي کنم. البته در اين ارتباط عنوان کاريکاتوريست را هم يدک مي کشم! خب ببينيد ایشان استفاده صلح آميز ما در مورد مسائل هسته اي را آنچنان بزرگنمايي کرده که دنيا را متقاعد کند ما در تدارک سلاح هاي هسته اي هستيم و به دنبال آن از جنگ صحبت مي کند. در پشت اين جنگ ها چه مي گذرد بيش از دويست و پنجاه هزار کشته عراقي، زندان هاي گوانتانامو و ابوغريب نهفته است. 

من ابتدا به عنوان يک ايراني با ادبياتي که نشان از صلح طلبي ما دارد آقاي بوش را مورد خطاب قرار داده ام، در عين حال با کاريکاتور در پي طرح سوالاتي از دولت آمريکا بوده و هستم. شايد جالب باشد بدانيد اولين کاريکاتورها با موضوع «جنگ با ايران» War With Iran از سايت آمريکايي کيگل بر عليه کشور ما آغاز شد و به دنبال آن مصمم شدم کاريکاتورهايي را با عنوان «توصيه به سربازان آمريکايي» را طراحي و منتشر کنم. 

چرا اين عنوان را براي کاريکاتورهاي خود انتخاب کرديد؟ 

اين کاريکاتورها داراي داستان جالبي است، بعد از اينکه داريل کيگل کاريکاتوريست و مسئول سنديکا و سايت بزرگ کيگل طرح هايي بر عليه ايران ارائه کرد، کنجکاو شدم ببينم اين سايت با پشتيباني چه کسي شکل گرفته است. پاسخ آن جالب بود: بيل گيتس مولتي ميلياردر دنيا از طريق کمپاني بزرگش مايکروسافت و شبکه بزرگ خبري NBC حامي مالي اين سنديکا است که تعداد زيادي طرح بر عليه ايران تاکنون از طريق اين سايت ارائه شده است. من نيز در واکنش به اين طرح ها مجموعه اي از کارهايم را روي سايت ايران کارتون قرار دادم و تعدادي از اين طرح ها را براي سايت کيگل ارسال کردم. 

چه کارهايي از شما در سايت کيگل ارائه شد؟ 

کاريکاتورهای من در شش صفحه اينترنتي در سايت کيگل منتشر شد که حاوي توصيه هايي از سر دلسوزي به سربازان آمريکايي بود. در يکي از اين طرح ها پنج قبر نشان داده شده است که بر روي چهار تاي آن نوشته شده « براي جنگ» For War در اين ميان قبري وجود دارد که نوشته شده « براي چه؟» For What که البته روي اين قبر نقش قلب حکاکي شده و شاخه گلي روي آن نيز مي باشد، يعني تنها کسي که به اين جنگ از زوايه انساني نگاه مي کرده بر روي قبر شاخه گلي گذاشته است. به اعتقاد من جنگ بزرگترين تراژدي است که نه از طبيعت و نه از انديشه سر مي زند، بلکه نشانه اي از حماقتي کامل است. بيش از دوهزار سرباز آمريکايي فقط در عراق کشته شدند و هر روز سربازان آمريکايي بيشتري در افغانستان، عراق و ... کشته مي شوند. آنها داراي زن و فرزند، پدر و مادر و خانواده هستند. اينها خانواده هاي خود را ترک مي کنند و هزاران کيلومتر سفر مي کنند تا کشته شوند و يا بکشند، به چه دليلي و براي چه منظوري؟! 

آيا انتشار اين کاريکاتورها در آمريکا عکس العملي هم به دنبال داشت؟ 

عکس العمل شهروندان آمريکايي براي من بسيار جالب و باورنکردني بود. حدودا بيش از 2000 نفر از طريق پست الکترونيک براي من ايميل هايي ارسال کردند. 

چه چيزي براي شما نوشته بودند؟ 

تعدادي زيادي از آنها مخالفت خود را با طرح هاي من و بعضي ها با جنگ ابراز کردند! بعضي ها هم اين کاريکاتورها را نوعي توهين به خودشان تعبير کرده بودند، در موارد زيادي هم نوشته هايي مبني بر خشونت در جنگ و تهديداتي که زندگي انسانها را به مخاطره مي اندازد ديده مي شد ،مسائلي که براي تمامي انسانها دردآور است. 

پيشرفت تکنولوژي و اينترنت براي شما اين فرصت را به وجود آورد که بتوانيد با دشمن کشورتان ارتباط برقرار کنيد، اين مسئله را چگونه مي بينيد؟ 

امروزه تکنولوژي بهترين روش هوشمندانه براي ارتباط است. بخصوص اگر براي مقاصد صلح آميز به کار گرفته شود از اين طريق مي توان ديدگاه هاي خود را بيان نمود، ديگران را به فکر کردن وادار کرد و باعث خنداندن مردم شد؛ حتي زماني که با مشکلات روبرو هستند با خنده اي تلخ مي توان همراه آنان بود. 

آيا کاريکاتور در کشور شما بافتي مشابه با ديگر کشورها دارد؟ 

در ايران روزانه روزنامه هاي زيادي منتشر مي شود اما تعداد کمي از اين روزنامه ها اقدام به چاپ کاريکاتور مي کنند. اما شوخي و طنز در ذات ايرانيان است، در اينجا باز هم تکنولوژي به کار مي آيد و از طريق تکنولوژي SMS جوکهاي فراواني در دسترس عموم قرار مي گيرد و باعث خنداندن و ايجاد تفکر در آنها مي شود.

 آيا فقط مديران روزنامه ها در اعمال سانسور مقصرند و رهبران مذهبي و سياسي، مسئوليتي در اين امر ندارند؟ 

طراحی این سوال به گونه ای است که ظاهرا مشکل است که براي شما در اين باره بگويم. بسياري از باورهاي مذهبي را بايد برايتان توضيح دهم و لازم است از بافت اجتماعي، مذهبي و تاريخي ايران آگاهي داشته باشيد تا راحت تر متوجه مسائل کشورم شويد. مطمئنا خيلي راحت تر مي توان کاريکاتوري در مورد مسائل سياسي خارجي ارائه کرد اما در ارتباط با مسائل داخلي بايستي به باورهاي مذهبي مردم توجه داشته باشيم که چه ميگوييم و چگونه بايد آن را ابراز کنيم. 

ايده هاي مشابهي باعث اميدواري و ترسهاي مشابهي باعث نااميدي آنان مي شوند. چه ترسي شما را عذاب مي دهد؟ 

اين ترس چيزي نيست که فقط شامل من باشد. تمامي تهديدهايي که بر عليه ما  و جهان صورت مي گيرد چيزي است که همه هموطنان من و تمام افراد منطقي جهان را شامل مي شود. من عاشق خانواده ام هستم و دختر کوچکي دارم که او را مي پرستم. من نگران زندگي، سلامتي و آينده او، خانواده ام، مردمم و جهان پيرامونم هستم. 

اگر آمريکايي ها تهديدات خود را عليه کشورتان عملي کنند شما با قلم با آنها خواهيد جنگيد يا اسلحه به دست خواهيد گرفت؟ 

اگر چنين چيزي اتفاق بيفتد من براي محافظت از مملکتم مسلما در خط مقدم خواهم بود ولي به آنان لطف خواهم کرد و جان کسي را نخواهم گرفت. من همچون جنگ با عراق خبرنگار عکاس خواهم شد و با تهيه فيلم و عکس چهره واقعي دشمن متجاوز را نشان خواهم داد. با دوربين فيلمبرداري يا عکاسي و از طريق عدسي آن آنها را نشان خواهم گرفت .

 مصاحبه کننده: ميخاييل کانستندينديس 

با تشکر از مسئول محترم رايزني فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در آتن جناب آقاي دربندي و آقاي امير ايزدي که زحمت ترجمه اين مصاحبه را ( آن زمان) به عهده گرفتند. 


درباره صدام



خیلی سالها پیش که حسابش از دستم در رفته، کاریکاتوری از صدام کار کردم که در روی جلد نشریه طنز پارسی به چاپ رسید، متاسفانه تنها بریده ای از نشریه را دارم که تاریخ آن مشخص نیست!، به هر حال فکر می کردم روزی صدام تک و تنها در حفره ای در زمین گیر کند، شاید بشود اسم آن را یک پیشگویی گذاشت، البته حضرت امام فرموده بودند که اگر صدام مرد باشد ، خودکشی می کند! اما واقع امر این بود که صدام مرد نبود و حلقه دار سرنوشت محتوم او را رقم زد. تاریخ خیلی چیزها دارد که باید از آن درس گرفت...
پ . ن.
1-باورتان می شود آنقدر از صدام کاریکاتور کشیده بودم که یکبار خواب او را به شکل کاریکاتور دیدم!
2- رابع الربیعی (کسی که با نیروهای آمریکایی همکاری می کرد) می گوید:"در یکی از عملیات ها،  ناگهانی و اتفاقی چندین نفر بازداشت شدند که یکی از آنان جزو نزدیکان "صدام" درآمد.  نام او را در شجره نامه ای که داشتند، پیدا کردیم. البته او ابتدا نام جعلی داد، اما در بازداشت ها نام واقعی خود را اعتراف کرد و گفت: حاضرم با شما همکاری کنم و مخیفگاه "صدام" را به شما نشان بدهم به شرط اینکه پناهنده شدن من به یکی از کشورهای خارجی را تضمین کنید.
 بر سر این موضوع توافق شد. او هم فورا مخفیگاه دیکتاتور سابق عراق را به ما نشان داد. پس از آن، نیروها فورا برای بازداشت "صدام" به محل اعزام شدند. بعد از دستگیری او، "صدام" گفت: "من صدام هستم، رئیس جمهور عراق، بیائید با هم مذاکره کنیم و به توافق برسیم!!!".
3- توصیه می کنم کتاب "شبیه صدام" را حتما بخوانید:"داستان مردي است به نام ميخائيل رمضان (مولف كتاب) كه به دليل شباهت زيادش به صدام حسين، مدت نوزده سال به جاي رئيس جمهور عراق نقش‌آفريني مي‌كند .( صدام سیزده بدل داشت که شبیه ترین آنها به او همین میخاییل رمضان بود)حتی یکبار بچه های ایرانی او را با تیر می زنند و کلی جنجال میشه که صدام کشته شد.که به همین دلیل مدال رافدین را صدام به او می دهد.كتاب با تصاويري از واقعيت‌هاي دروني ساختار قدرت سبوعانه رژيم بعث عراق، به ويژه صدام حسين و نزديكان و دست نشاندگان او همراه است. فراز داستان جایی است که رمضان می فهمد که پسر صدام خانواده اش را کشته تا بتوانند همیشه او را در دسترس داشته باشند و موقعیتش هم مخفی باقی بماند. ."(ناشر:حميد بغدادي،224 صفحه -تیراژ3000 نسخه )

خاطرات جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک


عزیز دلم ، ای یار، همدم و مونس تنهاییهای من، ای مهر درخشان خاطرات من! یادم هست تیر مستقیم دشمن در شانه ات نشسته بود، انگار حفره ای که از آن خون می جوشید، روزنه ای از بهشت را بر تو گشوده بود ، یادم است درد می کشیدی اما یا با معبودت راز و نیاز می کردی ، یا ساکت و آرام می شدی، وقتی سکوت می کردی دلم پر از آشوب می شد، دیگر تحمل دیدن پریدن حتی یک پرستوی دیگر را نداشتم،می دانم به بهار سبز در فراسوی زندگی می اندیشیدی، و پرستو با بهار الفت دارد و در بهار نمی توان از پرستوخواست که بماند، اما، سکوتت دلم را پر از هراس کرده بود، دوست داشتم نجوایت را بشنوم، فدایت شوم که نشانه سیادت را بر گردن داری، نمادی که این روز ها ابوسفیان کاخ سفید هم سنگ آن را به سینه می زند. نمی دانم، مگر دنیا با تمام جاذبه های نفسانی که در نهایت به مرگ ختم می شود، چه دارد که همه چیز را به فراموشی سپرده اند، و تحقق آرمانهایشان را درسرزمین عجایب می جویند. سرزمین عجایبی که در غایت القصوای خیالی کامجویی هاو لذت پرستی های فانی خلاصه می شود. هر قطره از خون تو که به زمین می چکید ، انگار سیاهی شب را می شکافت، و من می پنداشتم این گوهر وجود فرزانگان است که نه به زمین ، بلکه به آسمان می چکد و در بالاترین معراج حیات اخروی نشانه تکلیف به عهدی است که با امام و ولایت بسته شده بود.
پ . ن.
1- در گرماگرم عملیات کربلای یک ، بچه هایی که زخمی می شدند ، امدادگران تنها با بستن پانسمانی که جلوی خونریزی را بگیرد  به یاری دوستان و سربازان آقا می شتافتند. و بعد دیگر درد بود و درد تا امکان بردن به عقبه میسر شود.
2- واقعا در حیرتم این چه نیرویی بود که علیرغم بدنهایی نحیف ، این سربازان کوچک ولایت را در هنگام جراحت سخت ، آرام می کرد.
3- شهید آوینی چه زیبا گفت :" در نظر آنان( دنیا طلبان) این عشق و دلباختگی کربلایی خشونت می نماید و آن جذبه های شهوانی سخیف عشق و می گویند که این عشق باید جایگزین آن خشونت شود ! آنکه با عقل کج افتاده خویش می اندیشد از کجا بداند که عشق کربلا چیست و آن آزادی و استقلال که ما در پی آنیم چگونه محقق می شود ؟ باید هم کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامد . و مقصودشان از آن دوران غمباری که گذشته است ، دورانی است که عهد ازلی انسان در خون مردترین مردان و عاشقترین عاشقان و عارفترین عارفان تجدید می شد و از آن عهد است که شقایق سرخی می گیرد و یاس سپیدی آسمان رفعت می گیرد و زمین وسعت ..."
4- کاش گوشه ای از این دریای معرفت را می فهمیدیم و در منظومه حق جاری می شدیم  تا راز زیستن در شمس آسمانی حق را در می یافتیم.
5- گل واژه های این مطلب از شهید بزرگ آوینی است. 

جنگ به روایت تصویر/کربلای یک/مهران


-عزیزم اینجا چه می کنی؟

لبخندی بر صورت آسمانیش جاری شد، سرش را با معصومیتی ازلی به زیر انداخت...

-عاشقم!

آنقدرکوچک بود ، که پاسخش من را مبهوت کند...

-عاشق کی؟

-معلومه، عاشق امام!

لحظه ای ترنم زیبای اشک در چشمانش جاری شد، انگار موجی از نور،قطرات اشکش را به آسمان متصل می کرد...

-کجا می روی؟

-انشالله ، می ریم تا راه کربلا باز بشه!

عکسی به یادگار از صورت نیلگونش گرفتم، اما لحظاتی بعد ، وقتی با پیکری که نقش هزار زخم را بر خود داشت روبرو شدم، چشمانم به اشک نشست و شانه هایم بی امان لرزید...

نازنینم، حالا دیگر قول می دهم که مبهوت نشوم، حالا می فهمم برای عاشق، ماندن جایز نیست، ولی چه زود به دیدار معشوق شتافتی، حالا دیگر راه کربلا باز شده، بی علت نبود امام عاشق شما بود...

عزیز دلم، من که روزگاری در کنار شما زندگی کردم،حالا دیگر پیرشده ام، حالا دیگر دوست دارم روزها زودترسپری شوند، شاید به آستان دیدنت نائل شوم،از تو چه پنهان ، بعضی وقتها احساس می کنم بدون تو حتی اگر همه ی زیباییها را در چشمان بی فروغم جای بدهم،باز دلم ناتمام می ماند...

پ .ن.

-این عکس را خیلی دوست دارم ، برای همین زینت بخش روی جلد کتاب عکس های کربلای یک شد...

- به خدا سخت است از شهدا نوشتن اما به قول شهید بزرگوار آوینی:" ای کاش می شد تا تو رادر مامن گمـنامیت رها کنیـم و بگـذریم،که تو این چنین میخواستی . اما ای عـزیز ! اجـر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن ،تا تاریخ در افـق وجود تو قلـه های بلند تکامل انسانی را ببیـند. "


برچسب ها:جنگ به روایت تصویر، کربلای یک، مهران، شهید آوینی،دلنوشته،عملیات،رزمنده،کربلا

دوازده سال پیش وقتی سایت ایران کارتون را راه اندازی کردم، به شدت متوجه عدم حضور نیروهای ارزشی در عرصه فضای مجازی بودم و به قولی بال بال می زدم تا دوستان متوجه اهمیت این ماجرا شوند، الحمدالله چند سال است که در این عرصه حضور ارزنده ای را شاهد هستیم، همین که مطلبی با موضوع دفاع مقدس با این وسعت انعکاس می بابد، شاهدی براین مدعاست:
خبرگزاری فارس، سیجی بهشتی ، قطره، خبر فارسی، مشرق ، بولتن نیوز، تارنمای بزرگ فرهنگ عشق، تی نیوز، یا شهید ، افسران ،بمان برای فردا، پایگاه بسیج فدامی،خبرگزاری بسیج ، روزنامه جام جم، پارسینه ، رجانیوز ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، شهرخبر ، تب و تاب ، آران مغان ، خانواده سبز ، دی نیوز، سایت علمی دانشجویان ایران،ممتاز نیوز  و ...
  

جنگ به روایت تصویر/شهید امیر حاج امینی/احسان رجبی/کربلای5

دو عکس بالا از شهید امیر حاج امینی بیسیم چی گردان انصار از لشگر27 محمد رسول الله (ص)است، احسان رجبی این عکس ها را در تاریخ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ ودر كربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفت. متاسفانه کمتر از اسم عکاس در طی سالها نام برده شده است، هر چند با روحیه ای که از عکاس بزرگوار احسان رجبی می شناسم، خود او نیز دوست دارد گمنام بماند، اما وظیفه خود دانستم تا قدردان همکار خوبم در جنگ باشم، عکس نزدیک ازچهره شهید خیلی شهرت گرفت، به طوریکه هر جا نامی از شهید و شهادت باشد ، غالبا این عكس زیبا كه تمام و كمال از مظلومیت خون شهدا و مفهوم عمیق شهادت سخن آشكار می گوید ، را دیده ایم و دلمان عجیب برای غربت شهدا می گیرد.اما آن غربتی كه ما فكر می كنیم ، نه آن غربتی كه آنان فكر می كنند. آنان به قربت الهی فكر می كردند و دیگر هیچ..

دست نوشته اي از شهيدامیر حاج امینی:سلام بر خدا و شهيدان خدا و بندگان مخلص او..... از اينکه بنده بد و گناهکار خدايم سخت شرمنده ام و وقتي ياد گناهانم مي افتم آرزوي مرگ مي کنم ولي باز چاره ام نمي شود.

هيچ برگ برنده اي ندارم که رو کنم ، جز اينکه دلم را به دو چيز خوش کرده ام: يکي اينکه با اين همه گناه، او دوباره مرا به سرزمين پاکي و اخلاص و صفا و محبت بازم گرداند. پس لابد دوستم دارد و سر به سرم مي گذارد، هرچند که چشم دلم کور است و نمي بينم و احساسش نمي کنم اگر چنين نبود پس چرا مرا به اينجا آورد؟

دوم اينکه قلبي رئوف و مهربان دارم و با همه بديهايم بسيار دلسوزم. لحظه اي حاضر به رنجش کسي نمي شوم، حتي رنجش بسيار کوچک و ناچيز، ولي در عوض براي خوشنودي ديگران حاضر به تحمل هرگونه رنجي مي شوم. بله! به اين دو چيز دل خوش کرده ام.

اگر دوستم داري که مرا به اينجا آورده اي پس به آرزويم که .... برسان.

اي کساني که اين نوشته را مي خوانيد، اگر من به آرزويم رسيدم و دل از اين دنيا کندم، بدانيد که نالايق ترين بنده ها هم مي توانند به خواست او، به بالاترين درجات دست يابند. البته در اين امر شکي نيست ولي بار ديگر به عينه ديده ايد که يک بنده گنهکار خدا به آرزويش رسيده است. 

حالا که به عينه ديديد، شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا مي کنم، بياييد و به خاکش بيفتيد و زار زار گريه کنيد و اميدوار به بخشايش و کرمش باشيد. با او آشتي کنيد. زيرا بيش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافي است يکبار از ته دل صدايش کنيد. ديگر مال خودتان نيستيد و مال او مي شويد و ديگر هر چه مي کند، او مي کند و هر کجا که مي برد، او مي برد...... شنبه 7/4/65ساعت 5 بعدازظهر/بنده مخلص و گنهکار، امير حاجي اميني

پ.ن.
1- چاپ این عکس ها با کیفیت عالی در محموعه" عکس های احسان رجبی"، انتشارات روایت فتح من را بر آن داشت تا ضمن یادآوری مجدد از این شهید بزرگوار، آنها را در وسعت کوچک وبلاگم ارائه کنم، امیدوارم شهدا روزی دستمان را بگیرند..
2-شهدا ما را خوانده اند، نوایشان طنین انداز جانمان است که در پی فراق به خاموشی نمی نشیند، شاید عقل از فهمش در بماند، اما احساس تا عمق دل آن را می کاود تا قاعده ی عشق را دریابد.خاطرات شهدا ندای مستمری است که در دلهای جان، بشارت بهشت را نوید می دهد، گرچه روزگار بر ما می گذرد، ایام می رود و سرنوشتمان در پس روزمرگی گرفتار شده است ، اما آینه ی سرخ شهادت به وسعت کهکشان بر ما رخ می نمایاند، برق ستاره ها وسعت آسمان را در می نوردد، اما من تشنه آخرین نگاهم...انتظار بی قرار به سینه ام فشار می آورد و من گدای بودن در روز وداع حسین ام، آخر عهدی با امام امامان بسته ایم، و ماندن جز عذاب نیست...

قافله عشق رفت و من ماندم ، ناله کنان مسیر عشق را می دوم و هروله سر می دهم، بارها در خون می نشینم و برمی خیزیم، اما جنونم رنگ قرار به خود نمی گیرد، من به عقوبت کدامین گناه گرفتار شده ام، من که تلاش داشتم تا به قامت سفر با خوبان قد بکشم اکنون چرا خموده ام، چرا مرکب عقل موجب غفلتم شد، چرا خواب مرا در ربود، چرا نشانه ها را نشناختم، همچون غبار از "من" می گویم، وقتی هیچ از "من" نمانده است، از مرکب عقل بیزارم که در وقت مصاف ، سوار دل را بر زمین می زند،آتش فراق میان جگرم زبانه می کشد، احساس می کنم نوای آن تا بیکران عالم اوج می گیرد، ای روزگار غریب، اف بر تو باد که تو را رسم قناعت نیست و هر صبح وشام، یار از یار و دلدار از معشوق جدا می کنی، و فراق می آفرینی و هجران می آوری، تنها می توانم چشمانم را در انتظار وصل به امید فرا بخوانم ، چه زیباست لحظه زیبای وصال عاشقان، اسلم بن عمرو از یاران امام در عاشورا- که پس از جهادی دلیرانه بر زمین افتاد- هنگامی که امام حسین علیه السلام او را در آغوش کشید و صورت بر صورت او نهاد. با دیدن این صحنه لبخندی زد و گفت: "چه کسی مثل من از این افتخار برخوردار است که پسر پیغمبر صورت بر صورتش بگذارد؟" این را گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

خاطرات جنگ به روایت تصویر/در فرمان امام چه رازی نهفته بود؟!

مرحله اول و دوم عملیات کربلای یک انجام شده بود. بچه‌ها از دل شب اول یکریز جنگیده بودند تا بالاخره دشمن را از شهر مهران بیرون تاراندند. دو شب و یک روز از عملیات گذشته بود، بچه‌ها در دل شهر جا خوش کرده بودند و خستگی در می‌کردند. نزدیکی‌های غروب بود که به برو بچه‌های مشهد (تیپ 21 امام رضا«ع») ملحق شدم. 

آنزمان رژیم صدام پس از ناکامی در بازپس‌گیری فاو و برای جلوگیری از حملات گسترده ایران، در یک استراتژی جدید اقدام به انجام چند حمله کرده بود که در این میان شهر مهران را به تصرف در‌آورد تا با هیاهو آن را به رخ جهانیان بکشد. عملیات در مرحله اول آنچنان سهمگین و غافلگیرکننده انجام شد، که شايد بتوان گفت عمليات كربلاي 1 با توجه به محدوديت زمان در طراحي و تصميم‌گيري و وضعيت خاص منطقه در طول جنگ از بهترين و موفقترين عملیات‌ها بود. برای اجراي اين طرح عمليات به بيش از 30 گردان نيروي زميني نياز داشت اما اين توان آماده نبود، اما امام فرموده بود: «قضيه مهران باید بسرعت حل شود.»

برای بچه‌ها باور اینکه با کمترین تلفات توانسته بودند، دشمن را با وجود استحکامات زیاد شهر تقریباً متلاشی کنند، کمی عجیب به نظر می‌رسید.

در عکس، برادر رزمنده‌ای که در اثر اصابت ترکش مجروح شده است، بعد از بستن زخمش توسط امدادگر، حاضر نشد به عقب برود و از این بابت بسیار خوشحال بود. دوربینم را که در آوردم، زیر رگبارِ تکه‌های بامزه بچه‌های گروه با لهجه شیرین مشهدی قرار گرفتم. دوربینم را به طرف دوست نوجوانی که ترکش خورده بود گرفتم. صورتش از خجالت گل انداخت و توانستم شیرینی این لحظه را با لبخند زیبایش در دوربینم ثبت کنم. گفتم : زخم دستت؟...خندید. خنده‌ای فارغ از تمام زخم‌ها و دردهای زمینی... و یک دم فکر کردم که این دست‌های کوچک، سال‌هاست که حیثیت مرگ را به بازی گرفته‌اند... قبضه آرپی‌جی‌اش را به درخت تکیه داده بود، دم به دم هم نیم نگاهی به آن می‌انداخت، انگار با این نگاه‌ها می‌خواست بگوید، حالا حالاها اسیر منی، و افق‌های دوردست در انتظار ماست... آتش اشتیاق در کنار بچه‌ها بودن و به رزم و عزم اندیشیدن در نگاهش زبانه می‌کشید، چه کسی جرئت داشت، به واسطه این جراحت او را به عقب بخواند. امام فرموده بود بیایید، پس آمده بودند تا نه از شهر مهران، نه از یک کشور، که از حیثیت عشق دفاع کنند.

پانوشت‌ها:

1ـ وضعیت عراق: عراق پس از تصرف مهران، یگان‌های بیشتری در منطقه مستقر کرد. شهر مهران و اطراف آن تحت مسئولیت لشکر 17 زرهی از سپاه دوم عراق بود که با تیپ‌های 443،705 و 425 پیاده از آن دفاع می کرد. علاوه براین ، تیپ‌های 70 زرهی ، 59 مختلط و 501 پیاده در احتیاط نزدیک و تیپ 1 کماندویی کمی عقبتر در احتیاط قرار داشتند. در مجموع دشمن تا قبل از عملیات کربلای 1 دارای 42 گردان پیاده و 6 گردان زرهی در این منطقه بود. اما در همان مرحله اول در کمتر از بیست و چهار ساعت، دیگر عراقیی در شهر دیده نمی‌شد!

2ـ وضعیت ایران: به دليل كمبود نيرو و وجود استحكامات دشمن، محور باغ كشاورزي حذف و از محور قلاويزان و يال‌هاي آن تا رودخانه گاوي تلاش قوي‌تري انجام شد. سه مرحله براي تحقق اهداف عمليات در نظر گرفته شد: مرحله اول، تأمين ارتفاعات قلاويزان تا روستاي امامزاده سيدحسن به عنوان مهمترين فلش حمله كه مورد تأكيد فرماندهي كل بود. مرحله دوم، تأمين انتهاي جبل حمرين تا شيار ميگ سوخته و در امتداد آن تأمين روستاي بهين بهروزان و هرمز آباد. مرحله سوم تصرف خاكريز والفجر3 كه از روستاي فرخ‌آباد تا زير ارتفاعات 223 قلاويزان امتداد داشت. اما در همان مرحله اول بچه‌ها  شهر مهران را به طور کامل به تصرف درآوردند.

3ـ زخم دست! گاهی زخم، موهبتی است که می‌توان در سایه آن به آرامشی دل‌انگیز رسید. اینجا زخم مرهم است؛ نشانه روشنی که عاشقان سرافراز را در چشم معشوق، جلوه بیشتری می‌بخشد.

4ـ اکنون مرحله‌ای از عملیات تمام شده بود، عاشقان بزمی را از سر گذرانده بودند و اکنون با یاد حلاوت دوشین، به بزمی دیگر می‌اندیشیدند.

5ـ چرا با توجه به گزارش فرماندهان، امام فرمودند: «قضيه مهران باید بسرعت حل شود»، هنوز دریاها راز آرامش تو را درک نکرده‌اند... هنوز کوه‌ها از درک استواریت عاجز مانده‌اند... و پژواک این سؤال، هنوز در قله‌های دوردست تکرار می‌شود: در کشاکش جنگی سخت و سهمگین، راز این سؤال و تحقق اهداف امام در چیست؟!


جنگ به روایت تصویر/دلنوشته ای درباره عملیات بیت المقدس هفت/به مناسبت سالروزعملیات


نگاهم به تانکی سوخته افتاد، تانکی که ساعاتی قبل بچه های گردان کمیل زده بود، آنقدر بی جان شده بودم که خودم را کشان کشان به زیر تانک رساندم، فکر می کردم سایه تانک می تواند کمکی باشد تا از این گرمای وحشتناک کمی آسوده بشوم، نمی دونم چقدر زمان گذشت، ولی زیر تانک از شدت گرما از حال رفتم، بچه های روایت فتح در بدر دنبال من بودند، نمی دونم چطور من را زیر تانک پیدا کردند، به هر حال با آخرین نفر بر زرهی( خشایار) من را  به عقب رساندند.بسیاری از بچه ها از گرما شهید شدند و تعدادی دیگر اسیر....حکایت زیر دلنوشته ای است از آخرین مقاومت رزمندگان اسلام در برابر کفر:

حسین،حسین، حسین

جانم فدای لب عطشانت ، عباس ام ، بگوشم

مومن خدا ، عباس جان، فرشته ها بالهاشون سوخت، پس کجاست کاسه ی کوثر

حسین جان، خفاشها این عقب لونه کردند، ،قاصدک ها انشالله در راهند

عباس جان، غبار سنگینه،نکنه قاصدک هات قبله رو گم کنند
حسین،حسین،حسین، مفهوم شد...

حسین جان، شرمنده فرشته هات ، ابر سیاه رو سرمون سنگینی می کنه، بارشش قطع نمی شه
به  فرشته هات  بگو، اوج نگیرند...سه دو بگوشم مفهوم شد...مفهوم شد، به گوش باش حسین جان.............

عباس، عباس ، عباس

جانم فدای امام، بگوشم

حسین جان، عباس بارانی شده، قربون فرشته هات برم که غریب شدند امروز 

عباس  جان، غربت چیه، عاشق مولا که غریب  نمی مونه

حسین جان، جانم فدای لاله هات، کاش عباس بی دست نمی شد...حسین تنها بمونه

عبا س جان، شبنم نشین  دستاتم، یا علی برادر، تا طوفان در دشت است، خارها را درو می کنیم به فضل جدت،شاید این آخرین قاصد باشد از باغ لاله ها....

حسین جان، این چه حرفیه، نداشتیم ، عزیز دلم روح شبنم را در لاله ها زنده نگه دار...

جانم فدای مولا، شبنمی باقی نمونده تا لاله ها رو زنده نگه دارم...حلالم کن عزیز دل، با شقایق های زخمی جاری می شیم  تو خیزران
 یا علی ، انشالله به کوثر برسیم

حسین جان، قبول باشه برادر، قولت یادت نره، دستمو باید بگیریها...

عباس جان، فدای تو و جدت  بشم،  انشالله ابوالفضل دستات رو بگیره،  تمام 

1- در زمان عملیات، برای لو نرفتن در هنگام گفتگو توسط دشمن و منافقین کوردل ، رمز گزاری می کردند و بسیاری از واژه ها بسیار زیبا ادا می شد، باشد روزی کسی همت کند ، تحقیقی در اینباره انجام بدهد، لااقل من تا به حال در اینباره چیزی ندیده ام..
2-عملیات بیت المقدس هفت در منطقه عمومی شلمچه در اوج گرما در 22 خردادماه 1367 با رمز یا ابی عبدالله(ع)، توسط بچه های لشگر27 حضرت رسول (ص)و لشگرهای دیگر سپاه انجام شد. بیش از 2200 نفر اسیر گرفته شدند و تعداد کشته ها و زخمی های دشمن به18200 نفر رسید. اما در این عملیات بعد از اینکه دشمن متحمل خسارات فراوانی شد. تاکتیکش را عوض کرد ومتاسفانه جلوی دو لشگر کربلا(بچه های شمال) و نجف ( بچه های اصفهان) را گرفت و اجازه داد تا گردان کمیل از لشگر 27 حضرت رسول(ص) که در میانه حرکت می کرد تا تمامی موانع را پشت سر بگذارد، بعد عقبه را با هواپیما، بالگرد، توپ و خمپاره بست. عملیات در گرمای 50 درجه انجام شد، بسیاری از بچه ها به خاطر نرسیدن آب به خط مقدم از تشنگی و گرمازدگی شهید شدند و عده ای از بچه ها مردانه تا آخرین تیر تفنگشان جنگیدند ومتاسفانه اسیر شدند.
3- عکس بالا در منطقه شلمچه در اوج نبرد گرفته شده، بچه ها برای اینکه دشمن تصور کند تعدادشان زیاد است، دائم از نقطه ای به نقطه ی دیگر کوچ می کردند، هرم گرما در عکس و چهره فرشتگان زمینی خدا مشخص است....

جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک / ادای دین


کلاه غنیمتی عراقی بر روی سرش خودنمایی می کرد، از بچه های رزمنده ای بود که در مرحله اول عملیات حضور داشت،( به طور معمول بعداز هر عملیات رزمنده ها به عقب منتقل می شدند تا استراحت و تجدید قوا کنند)، و حال دوباره مثل شیر برای ادامه عملیات آماده پیکار دیگر بود،از او پرسیدم:، حالا چرا کلاه عراقی به سر گذاشته ای دلاور؟" گفت: " تنها برای روحیه دادن است، والا احساس می کنم یک قابلمه روی سر م گذاشته ام"، از بذله گویی اش بچه های همراه خیلی خندیدند، و من هم برای اینکه این خاطره ثبت شود از او عکسی گرفتم...

این بار هدفم از گذاشتن این پست در پی نوشت هایم می آید:

پی نوشت:

1- مدتی پیش دوست آزاده و جانبازم برادر سعید رمضانعلی که در عملیات بدر با هم ،هم دسته بودیم ، به من زنگ زد، از شنیدن صدایش داشتم بال در می آوردم، ولی وقتی شنیدم برادر نازنینم حاج محمود کلهر (که افتخار همراهی با او را در عملیات بدر داشتم) جانباز نابینای 70 درصد پس از تحمل رنج و درد عارضه های شیمیایی هشت سال دفاع مقدس به درجه رفیع شهادت رسیده دلم لبریز از غم شد...کاش در هنگام وداع با یاران در کنارش بودم، مدتی بود که دستم به قلم نمی رفت، دیشب خوابش را دیدم، یکپارچه نور شده بود،گله مند بود،به من گفت:" سید یادت است از من طرحی کشیده بودی(تا قبل از اینکه به عنوان عکاس در جبهه ها حضور پیدا کنم، در گردان های رزمی بودم و قبل از عملیات از بچه های رزمنده در منطقه طراحی می کردم)، چراهیچوقت آن را به من ندادی"، بغض گلویم را گرفت، نمی دانستم چه بگویم، آخر حاج محمود چشمانش را از دست داده بود، طرح من به چه کارش می آمد... حالا چند روزی است که تمام خانه را روی سرم گذاشته ام تا آن طرح را پیدا کنم، پیدا نمی شود که نمی شود...

2- امروز بعداز ظهر در جلسه ای در خانه هنرمندان حضور داشتم، بنا بود با آقای سرسنگی  و چند نفر از مسئولین شهرداری صحبتی داشته باشم، که خانم هما روستا را دیدم، قبل از من درآنجا بود، نکته ی زیبایی در ارتباط با ادای دینش به رزمندگان گفت: " بازی در فیلم کرخه تا راین باعث شد تا احساس ادای دین نسبت به رزمندگان کنم، هنگامی که این فیلم در آمریکا اکران شده بود و من نیز به عنوان مهمان قرار بود در ارتباط با فیلم صحبت کنم،قبل از نمایش فیلم اکثر ایرانیان حاضر در سالن نمایش نسبت به من کم محلی می کردند، اما بعد از نمایش فیلم، همه ایستادند و خیلی دست زدند، یک خانم جوان هم  بعد از نمایش فیلم به من گفت :" من هم می خواهم برای مملکتم ادای دین کنم...تازه دکترا گرفته ام..." 

3- مدتی است برایم کامنت هایی می آید ، در مخالفت با بعضی از عکس های مجروحین و شهدا، چه جوابی می توانم بدهم، در طول جنگ هیچگاه هیچ عکسی از شهدا یا مجروحین منشر نکردم، بعد از جنگ نیز تا مدتها با خودم کلنجار می رفتم که این عکسها را منتشر کنم یا نه، ولی حالا احساس می کنم اگر این عکس ها جایی به ثبت نرسند ، چگونه می توان ادای دین کرد به عزیزانی که جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند، تا یک وجب از خاک این میهن به دست دشمنان قسم خورده این نظام و دین و مملکت نیفتد...نسل سوم باید بداند چه اتفاقاتی برای حفظ این مرز و بوم افتاد...


جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک/ آزادسازی مهران/ نذرمادر


در قلاجه غوغایی بود، سخت بود، به خدا خیلی سخت بود، دل کندن از هم ، اما حالا نزدیکی غروب آفتاب، بچه هاهمدیگر را سخت در بغل می فشردند و گریه سر می دادند، عاشق بودند، کاری نمی شد کرد، و با اینکه با خودشان عهد کرده بودند از همه چیز دل بکنند، اما حسابی دلبسته هم شده بودند ، تا ساعاتی دیگر باید از موانع سخت ، میادین مین واز زیر آتش دشمن رد می شدند و حماسه ای دیگر را در تاریخ دفاع مقدس رقم می زدند، حسابی توجیه شده بودند که برای آزادسازی شهر مهران- برگ برنده صدام در جنگ که خیلی به آن می نازید- باید مردانه بجنگند، با بچه های لشگر سیدالشهدا همراه بودم، الحق و الانصاف بچه های تبلیغات سنگ تمام گذاشته بودند. دروازه قرآنی درست کرده بودند تا بچه ها از زیر آن رد شوند، حاج علی فضلی فرمانده لشگر هم با اکثر بچه ها مصافحه می کرد،  نه بچه ها از او دل می کندند نه او از بچه ها، انگار برای عروسی می رفتند، رسیدن به وصال عشق، آذین بندیها هم به این گمانه دامن می زد، حسابی چراغانی کرده بودند، در عکس رشته لامپ هامشخص است، روحانی جوانی در حالیکه لباس رزم برتن دارد و قرآن به دست گرفته بچه ها را از زیر قرآن رد می کند ، در این میان نوجوانی نشسته و برای بچه ها اسفند دود می کند، در عکس پشتش به ماست، سنش کم بود، چون چادر ما نزدیک بچه های ستاد بود، بارها و بارها دیده بودمش، خیلی اصرار کرده بود تا او را هم به همراه رزمندگان دیگر بفرستند، اما سنش کم بود، به گمانم 12 سالش بود، این لحظه های آخر آنقدر زاری کرده بود که هم خودش خسته شده بود هم بچه های ستاد، شب قبل از اعزام ، درست پشت چادر ما صدای گریه اش را شنیدم، از چادر بیرون زدم، دیدم گوشه ای کز کرده و اشک بر چهره ی آسمان سیمایش جاری است، رفتم و کنارش نشستم، با اینکه می دانستم علت چیست، از او پرسیدم:" چرا گریه می کنی؟"
خیلی ساده در حالیکه احساس می کردم بغض تمام گلویش را پر کرده است و به سختی می توانست حرف بزند گفت:"می خواهم با بچه ها به خط مقدم بروم ، اما نمی گذارند، می گویند سنم کمه"
دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم :" خوب اولا مرد که گریه نمی کند، ثانیا تا اینجا هم که با بچه ها آمدی خیلی ها آرزویش را دارند و نتوانسته اند بیایند"
گفت:" به مادرم گفتم که نذر کند تا من به خط مقدم بروم، اگر نگذارند بروم نذر مادرم ادا نمی شود." 
با این حرف آخر واقعا کم آوردم، مانده بودم چه بگویم، گفتم:" اگر دعای مادر پشت سرت باشد ، انشالله نذر او هم ادا می شود"...

حالا در آخرین غروب وداع قلاجه با یاران، به او گفته بودند فعلا اسفند دود کند تا ببینند بعد چه می شود، به نظرم می رسید یک جورایی سرکارش گذاشته بودند...

درمرحله دوم عملیات در شهر مهران باز هنگام غروب دیدمش ، سوار بر پشت تویوتا، تعجب کردم، تفنگ کلاش به شانه اش بود، برای  لحظه ای نگاهمان به هم تلاقی کرد، صورت زیبایش آسمانی تر شده بود، لبخندی زد و دستش را به سمتم دراز کرد، دویدم تا خودم را به ماشین برسانم، نرسیدم، دستم به او نرسید... دور شد، لحظاتی بعد در غبار دود انفجار گم شد،" نذر مادر ادا شده بود... "

دلنوشته ای از عملیات نصر 7

این خاطره یک جورایی حس عجیبی برایم دارد....
ورود به داخل خاک عراق، معجزه " و جعلنا من بین ایدیهم سدا" و...باعث می شود، این نوشته را هم فقط برای همدلانم بنویسم...بعضی وقتها احساسم این است که همه چیز را نمی شود به همگان گفت، برایم سخت است، اکثر عزیزان همدلم رمز ورود به دلنوشته هایم را دارند، کسانی هم که ندارند، برایم آدرس وبلاگشان را ارسال کنند، یا علی

ادامه نوشته

جنگ به روایت تصویر/ غرب خرمشهر/ دوم خرداد 1361/ محمد رضا شرف الدین


برادر شهیدم، هنگامی که ما در اندیشه خویشتن بودیم، تو حقیقتی زیبا را یافتی و به یقین حق رسیدی، زمان تو با روز عاشورا و مکان تو با کربلا در هم آمیخت، و چه بصیرتی داشتی که از ظلمتکده ی زمین ، نقبی به آسمان زدی، به امام خود لبیک گفتی و به وصال حق رسیدی، عزیز دلم خون تو گواه شیفتگی عاشق بر معشوق است، رایحه ی خوش عطر شهادتت همچنان زمین و زمان را در می نوردد، و نور آن دنیای تاریک ما را روشن می کند،می دانم، زندگی حقیقی را باعشقی که اباذر با ختم رسل بیعت کرد، تو با فرزند او امام خمینی (ره) با عهدی ازلی پیمان بستی تا میراث آسمانی وجودت را در کهکشان ستاره های عاشق ،به معبود خود هدیه کنی، چشمان عاشقان همچنان در مسیر ولایت، شهادت را می جویند، دستمان را بگیر...

با آغاز جنگ تحمیلی از سوی رژیم بعث عراق علیه جمهوری اسلامی ایران در مهرماه 1359 شمسی، جوانان اصفهان حماسه ها و رشادت های فراموش نشدنی از خود نشان دادند. جبهه دارخوئین و خط شیر در روستای محمدیه، سد استواری در برابر نیروهای رژیم بعثی بود که از سوی مردم استان اصفهان اداره می شد.

حفر کانال خضر به طول 1750 متر در وادی گرم خوزستان در طی سه ماه برای نزدیک شدن به خطوط دشمن و انجام عملیات پیروزمندانه «فرماندهی کل قوا» در جبهه دارخوئین، برگی از حماسه های بی شمار مقاومت و ایثار مردم استان اصفهان است که منجر به آزادسازی بخشی از منطقه آبادان در خرداد 1360 شمسی گردید.

عملیات ثامن الائمه (ع) و آزادسازی شمال آبادان از تصرف دشمن بعثی در مهرماه 1360 شمسی، نشان دیگری از حضور نیروهای اصفهان در جنگ تحمیلی و آزادسازی خاک میهن اسلامی از تصرف دشمن بود.

لشکر امام حسین (ع) به فرماندهی شهید حسین خرازی و جانشینی شهید حجت-الاسلام مصطفی ردانی پور، نخستین تجربه نظامی خود را با 15 گردان پیاده در عملیات طریق القدس در سرزمین وسیعی از شمال رودخانه کرخه و شهر بستان به دست آورد. ولی حماسه مقاومت و پایداری رزمندگان استان اصفهان زمانی به اثبات رسید که دشمن بعثی با 9 تیپ زرهی و مکانیزه و پیاده به تنگه چزابه برای اشغال مجدد شهر بستان حمله کرد که در پی مقاومت و ایستادگی سلحشوران لشکر امام حسین (ع) دشمن بعثی تار و مار گردید.

رزمندگان استان اصفهان علاوه بر لشکر امام حسین در قالب لشکر نجف اشرف به فرماندهی شهید احمد کاظمی تابلو زرینی را در تاریخ این کشور ترسیم کردند و در عملیات فتح المبین که در فروردین ماه سال 1361 شمسی منجر به آزادسازی منطقه وسیعی از خاک میهن اسلامی در غرب رودخانه کرحه تا عین خوش گردید، نقش گسترده ای ایفا نمود و شکست سنگین و دور از انتظاری را به نیروهای بعثی متجاوز وارد کردند.

مردم استان اصفهان در بسیاری از حماسه های پیروزمند دوران دفاع مقدس همچون عملیات های رمضان، محرم، والفجر مقدماتی، والفجر 1، والفجر 2، والفجر 4، خیبر، بدر و الفجر 8، کربلای 3، کربلای 4، کربلای 5، والفجر 10، نصر 5، و عملیات قادر حضوری پرشور داشتند و با شهادت شهید حسین خرازی در هشتم اسفندماه 1365 شمسی در کربلای 5 یکی از بزرگترین فرماندهان نظامی کشور و دلیر مردی عارف را از دست دادند.

تقدیم 23 هزار شهید که بیش از 7300 نفر آنان در گلستان شهدای اصفهان آرمیده اند و 41 هزار مجروح جنگی و 3460 آزاده سرافراز، بخشی از ایثارگری و افتخارات مردم اصفهان در دفاع از انقلاب اسلامی است.

آنچه در این عکس ارزشمند، هنرمندانه تصویر شده است صحنه ای شکوهمند است از شهادت، قابی از قد و قامت قبیله قبله، روایتی از راهیان رهایی، تصویری از خورشید و سرگذشت بسیجی سلحشوری از سرزمین سپاهان که سربلندی پرچم توحید و کرامت انسان را در این مرز و بوم رقم زد.

پی نوشت:

1- این عکس برگرفته از مجموعه نفیس عکس های دفاع مقدس، با عنوان خروش لاجورد است که درانجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس به چاپ رسیده است.

2- این روزها بغضی عجیب همراه من است، می خواهم در سیمای آسمانی شهدا، راز صداقت را بپرسم، هنوز امید دارم تا راز وصال را دریابم، برایم سخت است اینکه این روزها نا اهلان چه حرفها که نمی زنند، می گویند: بسیجی مال زمان جنگ بود...حالا بسیجی ها را گروه فشار می نامند، و نمی دانند فشار شکستن محاصره یعنی چه؟، اینجا همه چیز مدرن شده، جز عکس های آسمان سیمای شهدا، که هنوز با ما مهربانند. حالا باید این عکس ها را سخت بر روی  قلبهایمان بفشاریم، تا مبادا آنها را از ما بربایند...، اگر نبود چشمان امیدوارمقام ولایت، چگونه می توانستیم بغض دوری از شما را تحمل کنیم...


برای کاروان راهیان غزه...

کاش واژه ها مرا یاری کند، تا تکلم در سرای عشق همراهی کند، دیرزمانی است عشق محزون است از فاجعه، بغض ها پر ز خون است از حادثه، در مکانی که بوی عطر گل یاس می دهد، اشک معصومیت حرفها دارد برای فاصله...

گریه ها دارند مادران از فراق و داغ فرزند و یار، صحبتم از غزه است، غزه ، جایی است، سرزمینی است از هزاران بغض و آه ،غزه ای که تیره است در خورشید روز، همچون اشک حیدر جلوه دارد در دل چاه خفا...

غزه می نالد از سرزمین بی وفا، وای بر سیاره ی خاموش ما، وای از دلهای عاری از وفا، هیچ می دانید چیست معنای جفا؟

سالیان سال است که رفح بسته است، برق و آب قطع است ،  ظلم اما  یکه تاز ، اینجا با بوی باروت وخون، عده ای از اشقیا فرمانروایی می کنند، چشم و دلهاشان بسته است ازجنون، این طرف اما چرا دلها اینچنین خفته است، غزه می پرسد از خفتگان بی وفا، داد از مسلمانی که چشمانش بسته است، یا نگاهش سمت شهد شهوت  است ...اینچنین است رسم روزگار؟!

غزه بیشتر داغدار ظلم یاران بی وفاست، نسلی از زنیق نشینان زبور، همچو خوکان لمبرزده بر عفن چو عور...

پر طنین می گردد از ام القرای مسلمین، کاروان عشق می آید کنون، اندک اندک راهیان راه جان، قطره قطره می گردند همچون اقیانوس نور، راهیان مقصد خون و جهاد، راهیان مسجدالاقصی کنون، ره سپردند جانشان را در بلا، آمده اند در سرزمینی همچون کربلا، تا که بیدار کنند این سیاره ی خفته را، روشنی بخشند دلهای شکسته را، اتفلاب سنگها را طنین انداز کنند، وحدت و همدلی را ساز کنند، عشق می آید از یاری یار مهربان، بوی عطر وجدان پر است دراین آسمان، در پناه حق صبحدم آغاز شد، نور خورشید عاقبت ،روشنی بخش سرزمین راز شد، غزه ، ای سرزمین آسمان، آمده اند تا بشکنند این سکوتستان سرشار از کلام، زخم چاک چاکت را مرهم نهند، در پناه حجت حق، سرزمین غزه و قدس را ، از سیطر کفر و ابلیس و بلا آزاد کنند...

پی نوشت:

1- مطلب بالا صرفا یک دلنوشته است، منتها حسی غریب واژه ها را اینچنین در کنار هم چید، این چیدمان شعر نیست، تنها حرف دل است...

2-  نوار غزه چند سالي است در محاصره به سر مي برد و صهيونيست ها ثابت کرده اند که با پشتوانه نظامي و بهره گيري از لابي هاي قدرت در شوراي امنيت، توانسته اند عرف ديپلماتيک خود ساخته را هم زيرپا بگذارند.چشمان بيـدار انسانيت در پي حمـلات ناجوانمـردانه رژيم جعـلي اسرائيـل زمینه برای خيزش کنوني براي رهايي ساکنان نوار غزه از ظلم مضاعف را فراهم ساخته است و هم دلانی از سراسر دنیا راهی غزه شده اند تا شاهدانی باشند بر این ظلم و جفاو انشالله در مراجعت هر کدامشان سفیری باشند از طرف مردم فلسطین وغزه، تا زمان سرنگونی رژیم اشغالگر صهیونیستی سر برسد...

خاطراتی از شهید آوینی/ به مناسبت سالگرد شهید آوینی


به عنوان عکاس به گروه روایت فتح معرفی شده بودم .با شور و شوق خاصی صبح اول وقت به صدا وسیما رفتم.اولین برخوردم با سید شهیدان اهل قلم آقا مرتضی آوینی در حالی بود که می رفت تا وضو بگیرد. خیلی زود فهمیدم هر وقت برای مونتاژ برنامه "روایت فتح" می رود، از قبل وضو می گیرد. برای او راش های فیلم از مناطق جنگی، متبرک بود. برای همین نگاه شهید " آوینی " همواره نسبت به اتفاقات جنگ تحمیلی و رزمندگان نگاهی معنوی و خاص بود. صدا ونوع مونتاژ او درحین ضبط برنامه "روایت فتح" حال و هوای خاصی به این برنامه می داد. حضور شهید " مرتضی آوینی" دربرنامه روایت فتح و در جبهه های جنگ همواره اتفاق خوشایندی تلقی می شد . اشاره ها و توصیفات وی در برنامه روایت فتح نشانگر این ادعاست.
 درخاطرات آن سال ها که درمجله سوره افتخار همکاری با این شهید بزرگوار را هم داشتم اتفاقی افتاد که برایم بسیارخاطره انگیز شد. من مجموعه ای جدید ازکاریکاتورهایم را به آقا مرتضی نشان دادم .در این مجموعه کاری وجود داشت که یک ماهی را درتنگ به تصویر می کشید. " شهید آوینی " این تصویر را دید و نسبت به آن ابراز خرسندی کرد. او ماهی را استعاره از انسان خاکی به دور از اقیانوس معرفت دانست و عنوان کرد این تنگ مانع ورود ماهی به اقیانوس معرفت شده است. درحالی که انسان می تواند با اندکی تلاش خود را به این اقیانوس برساند. به این ترتیب این کاریکاتور مورد توجه ایشان واقع شد و با آن که به لحاظ گرافیکی در چند خط ساده طراحی شده بود، درمجله سوره منتشر شد . تصور من ازکشیدن آن طرح این بود که پرنده عشقم، بدنم را همچون قفسی می پندارد که در باغ نهاده اند، همچون یک ماهی زیبا در تنگ کوچک آب در دل اقیانوس... اما شهید آقا سید مرتضی آوینی وقتی برای بار اول طرح را دید، پیشانیم را بوسید و گفت:« می بینی سید جان چقدر تنهاییم، کمی تلاش کنیم با یک جست می توانیم خود را به اقیانوس عشق برسانیم. عشق را می بینیم، فاصله مان با آن تنها یک جداره نازک شیشه ای است اما...»

شهید " آوینی" نگاهی جامع به اتفاقات و پدیده های اطرافش داشت. امروز که دوباره به کتاب آینه جادوی وی رجوع می کنم، می فهمم که وی چقدر نسبت به زمان خود جلوتر بوده است. به عنوان مثال، بحث دهکده جهانی مک لوهان، بحث داغ و جالب و مطرح انسان امروز است که او به درستی ماهیت آن را فهمید و در کتابها و سخنرانی هایش به آن اشاره کرد. نگاه وی نسبت به مسائل همیشه نگاهی دینی بود. به هر شکل او از کسانی بود که همواره به امام خمینی (ره ) و مقام معظم رهبری ارادت عجیبی داشت و خود را دانش آموخته و عاشق ولایت می دانست .نگاهی که به مسائل فرهنگی - هنری - اجتماعی داشت با این دید همراه بود. یعنی نگاهی اندیشمندانه  توام با خلوص، تقوی و فروتنی .ویژگی های هنری و تکنیکی آثار مستند شهید آوینی هم خیلی صادقانه و برگرفته از نگاه دینی او دارد.. به قول معروف آن چه از دل برمی آمد بردل هم می نشیند. او صداقت را دراین فیلم ها تزریق کرده بود . درفیلم هایش همواره حس ساده بودن و معنوی بودن نهفته است. آثاراو درعین سهل بودن ممتنع نیز است. مستند آثار ایشان اتفاق خجسته ای درثبت وقایع سینمای مستند به شمار می آید . به طوری که می توان این آثار را برگ زرینی درکارنامه سینمای مستند ایران به شمار آورد .

شهید سید مرتضي  آوینی همچون گلي سرخ ميان بچه هاي روايت مي درخشيد، همه از تلألو وجود او جان مي گرفتند، اميد حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه هاي سالهاي جنگ و شهادت دوستان بر روي دو پايش ايستاده بود. اما هنوز در سر سودايي داشت، ‌دلش نمي خواست مردم اسطوره هاي ايمان را به فراموشي بسپارند. «روايت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند كه آن روح و نواي قبلي در فيلم ها نيست. كار «روايت» پس از جنگ سخت تر شده بود،‌ حاجي گاه ناراحت می شد و به بچه ها گفت:« شما را به خدا در مورد من هر فكري مي خواهيد بكنيد اما در مورد اين يكي ديگر قضاوت نكنيد، روايت فتح اصلا از من نيست، از يك جاي ديگر است. مشكل ما اين است كه مقدار فيلم هايي كه در دسترس داريم، محدود است و براي اجراي امر آقا مجبوريم براي زنده نگهداشتن و استمرار روايت فتح،‌ آن را كمي طولاني تر كنيم،‌ چون در حال حاضر دستمان به فيلمهاي جنگ در آرشيو صدا و سيما نمي رسد!(با اینکه اواخر سال 1370 مؤسسه‌ی فرهنگی روایت فتح به فرمان مقام معظم رهبری تأسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی درباره‌ی دفاع مقدس بپردازد ولی متاسفانه شهید اهل قلم تا لحظه شهادت بسیار مظلوم بود، اینکه عملا امکان دسترسی به آرشیو صدا وسیما را نداشت خود شاهدی بر این مدعاست.)

شهید آوینی به خودآگاهی به لحظه و حتی مکان شهادتش هم رسیده بود:"شب سايه سياه خودش را گستراند و ما سوار خودروها شديم. در راه سعيد از حماسه‌هاي بازي دراز و كاني‌مانگا گفت و سيد گريست، به مقر كه رسيديم، برنامه روايت فتح خلاف هميشه قبل از ساعت يازده پخش شده بود. طبق قراري كه با نماينده ارتش گذاشته بوديم،بايد صبح زود كارمان را شروع مي‌كرديم. مرتضي آن شب تا صبح نخوابيد، مدام قرآن مي‌خواند و مي‌گريست. نماز صبح را خوانديم، و به راه افتاديم. من راديو قرآن را روشن كردم، و سيد آرام دل به كلام وحي سپرد. با اصرار از گروه خواست تا به قتلگاه بروند. گوئي آنجا منتظر حادثه‌اي بود. با شوخي گفتم:«سيد! قتلگاه هم شبيه همين تپه‌ها و گودال‌هاست ديگه! همين‌جا مصاحبه را بگير». اما مرتضي صبورانه گفت:«مي‌گرديم، تا قتلگاه را پيدا كنيم». و بالاخره قتلگاه را يافت و به آسمان پر كشيد."(منبع: کتاب همسفر خورشید)،در 20 فروردین 1372 پای سید مرتضی آوینی روی یک مین خنثی نشده رفت. در اثر انفجار، یک پای او قطع شد و بر اثر شدت خون‌ریزی در راه برگشت  به شهادت رسید. مهندس سعید یزدان‌پرست نیز در این حادثه شهید شد.

دلنوشته های شهید آوینی:

1-جاذبه خاک تن را به پایین می کشد و جاذبه آسمان روح را به بالا و انسان در حیرت میان این دو جاذبه، راه خود را به سوی حق باز می شناسد.

2-نَفَس های انسان، گام هایی است که به سوی مرگ برمی دارد. حضرت علی (ع) سخنانی از این دست که مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند. مرگ آگاهی کیفیت حضور اولیای خدا را در دنیا بیان می دارد. تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است. و بر این قیاس باید چنین گفت که حضور علی علیه السلام در عالم ،عین مر گ آگاهی است. مر گ آگاهی یعنی آن که انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را در پیش رو دارد، آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد.

3-عقل معاش می گوید که شب هنگام خفتن است، اما عشق می گوید که بیدار باش. در راه خدا بیدار باش تا روح تو چون شعاعی از نور به شمس وجود حق اتصال یابد. عقل معاش می گوید که شب هنگام خفتن است اما عقل معاد می گوید که همه ی چشم ها در ظلمات محشر، در آن هنگامه ی فزع اکبر، از هول قیامت گریانند، مگر چشمی که در راه خدا بیدار مانده و از خوف او گریسته باشد. عقل معاش می گوید که شب هنگام خفتن است، اما عشق می گوید چگونه می توان خفت، وقتی که جهان ظلمتکده ی کفرآبادی است که در آن، احکام حق مورد غفلت است...

پی نوشت:

۱- آقا سید، می پندارم عشق تنها با قطره های اشک معنا می دهد، چقدر دلتنگم، چقدر خسته، هر روز فاصله ام با عشق بیشتر و بیشتر می شود و خانه تن تنها راه فرسودگی را می پیماید به امید روزی که از این سرگردانی نجات پیدا کند. چه زیبا کلام معرفت را یافتی و چه زیبا به دنیای زیبای عشق شتافتی...

2- اختتامیه نخستین جشنواره کتاب مقاومت «جایزه ادبی شهید آوینی»‌ در ساعت 17 روز 21 فروردین ماه با حضور سردار نقدی رئیس سازمان بسیج مستضعفین، بهمن دری معاون امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سردار بهروز اثباتی دبیر این جشنواره و سردار حاج علی فضلی و برخی از اهالی فرهنگ و هنر در پژوهشکده هنر برپا شد.در این مراسم هیئت داوران در گروه شش‌گانه از برگزیدگان جشنواره کتاب مقاومت «جایزه ادبی شهید آوینی» تجلیل به عمل آوردند.هیئت داوران در گروه جنگ نرم و در بخش مجموعه مقالات کتاب «قدرت و جنگ نرم از نظریه تا عمل» به کوشش حجت‌الله مردانی را کتاب برگزیده و در بخش کتاب تألیفی کتاب «شورش بر علیه جمهوریت» نوشته حمیدرضا اسماعیلی را از آثار برگزیده و کتاب «قدرت نرم و انقلاب رنگی»‌ نوشته حامد عبدوس به عنوان کتاب قابل تقدیر انتخاب و تجلیل کردند.در بخش ترجمه گروه جنگ نرم، هیئت داوران هیچ کتابی را حائز رتبه برتر انتخاب نکرد، همچنین هیئت داوران گروه مستند ادبی شهید آوینی را با توجه به جریان داشتن عنصر مقاومت و برخورداری از شبکه استدلالی منسجم، کتاب‌های «پاسیاد پسر خاک» اثر محمد قبادی و «ستاد دزلی» اثر حسن رضایی خیرآبادی را به صورت مشترک به عنوان کتاب برگزیده در این بخش معرفی کرد.هیئت داوران در گروه شعر، کتاب «سوء تفاهم» اثر علی داودی در شاخه شعر را با توجه به نگاه تازه به موضوع و مضمون مقاومت، یک دستی و جسارت در نوع‌جویی و تأثیر بر مخاطبان به عنوان کتاب برگزیده و کتاب «کلمات در خط مقدم» اثر جواد محقق را به دلیل انسجام موضوعی، رعایت نسبی ارزش‌های پژوهشی، کنکاش در زوایای پیدا و پنهان ادب مقاومت و تدوین دقیق را به عنوان اثر قابل تقدیر معرفی و تجلیل کرد.هیئت داوران در گروه نقد، پژوهش و ادبیات تحقیقی، کتاب «بازتاب انقلاب اسلامی بر شیعیان لبنان» اثر سعید مهدی ظاهری در شاخه تألیف را به دلیل تأثیرگذاری و تحقیقی عالمانه، مستند و منسجم به عنوان اثر برگزیده و کتاب «پیروزی مقاومت پیامدهای راهبردی جنگ ۳۳ روزه» در شاخه مجموعه مقالات ترجمه را به دلیل بهره‌مندی از مقالات علمی و بررسی ابعاد مختلف موضوع به عنوان اثر شایسته تقدیر انتخاب و معرفی کرد.
از سوی هیئت داوران گروه هنر، کتاب «دفاع در برابر تجاوز» -کتاب "شهدا"-حاصل تلاش فرهاد سلیمانی و عباس میرهاشمی در شاخه هنر به عنوان اثر برگزیده و کتاب‌های «سفر به جنون» اثر عبدالرضا فریدزاده در شاخه نمایش و کتاب «مسابقه بین‌‌المللی کاریکاتور غزه» حاصل تلاش سیدمسعود شجاعی طباطبایی در شاخه تجسمی به طور مشترک به عنوان اثر شایسته تقدیر معرفی شدند.

3-واقعا می توانم بگویم بهترین هدیه عمرم را دریافت کردم....کاش آقا سید مرتضی آوینی بود، اما خوشحالم که جایزه ام را از سردار عالی مقام ، فرمانده زمان دفاع مقدس در لشگر 10سیدالشهدا(ع)، حاج علی فضلی دریافت کردم.حاج علی فضلی در میان یادگاران دفاع مقدس از سرشناس ترین هاست. کمتر پیدا خواهید کرد جوانان بسیجی ، آن هم از نوع نسل سومی را که حاج علی را نشناسند ، چه برسد به نسل دومی ها و بر و بچه های جنگ. حاج علی فضلی در سال های آسمانی جهاد و شهادت فرماندهی لشکر 10 سیدالشهدا (ع) را بر عهده داشت . در چند موقعیت محدود هم فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (ص) را بر عهده گرفت اما در نهایت ایشان را سردار لشکر سیدالشهدا می دانند و بر و بچه های بسیجی سپاه تهران و کرج بیشتر با او مانوس بودند.او از ناحیه چشم چپ جانباز است. چند ماه پیش فرماندهی سپاه سید الشهدا(ع) را به سردار دیگری تحویل داد و امروز در خدمت بسیجیان است.

جنگ به روایت تصویر/ عروج/فاو/بهمن ماه سال 1364/مجتبی آقایی


عکس بالا ، جلوه ی عجیبی دارد. با مجتبی آقایی صحبت می کردم، می گفت این عکس را خیلی ها فتو مونتاژ می پندارند در حالیکه این عکس، عکس لحظه است و تنها در یک فریم یا قاب ثبت شده است. رزمنده ای در آمبولانس از بیمارستان صحرایی فاطمیه به پشت جبهه منتقل می شود .مجتبی سیمای رزمنده ای زخمی را از پشت شیشه آمبولانس به تصویر کشیده است گویی لحظه ی عروج او را به ما نشان می دهد. خوب به این تصویر بنگرید،  چون دانش آموخته ی رشته نقاشی ام، تابلوهای نقاشی با مضامین مذهبی زیادی تا کنون دیده ام، ، اما هیچکدام نتوانسته اند تاثیری عمیق با لطافتی آسمانی ای همچون این عکس را برمن بگذارند. ترکیب بندی عکس به گونه ای است که چشم را به سمت بالا هدایت می کند و چهره رزمنده به وضوح دیده می شود ، این در حالی است که در پس زمینه عکس، در انعکاس تصاویر به واسطه ی حرکت شاهد عدم وضوح هستیم ، تو گویی همه عوامل بصری در این تصویر جمع شده اند تا جلوه ای از حرکت از زمین به آسمان را محقق نمایند. انگار به سرعت از زمین فانی کنده می شود تا به کهکشان ستاره ها برسد. در عین حال گوشه ای از پوستر با کلمات "وظیفه انسانی" در بالای سر رزمنده تاثیر عکس را مضاعف می کند...به نظرم این عکس شاهکار است و به طور قطع عنایت حق شامل عکاس شده است.

 واما حکایت دفاع مقدس

روزهای پایانی شهریور 1359 هجری شمسی در ایران جنگی در گرفت. که به روایت تاریخ از طولانی ترین و گسترده ترین جنگ های مستمر جهان محسوب می شود. جنگی که در آن ارتش عراق با بی رحمی تمام از هر گونه جنایتی همچون استفاده از سلاح های شیمیایی و غیرمتعارف برای پیش برد مقاصد پلیدش ابا نکرد. و بارها کوشید تا با حمله به مناطق مسکونی، مدارس و بیمارستان ها، مردم را از مقاومت منصرف کند.

به یقین مقاومت مردمان این سرزمین باعث شد تا در مواجهه ای جمعی و فراگیر، مرگ، رنگی از تقدس پیدا کند. تقدسی برآمده از آن سوی ادراک محسوس.

تقدسی که مادران را واداشت تا برای اعزام فرزندانشان به جنگ پا پیش بگذارند و آن گاه چشم به راهی بدوزند، که روزی فرزندشان سرافرازانه باز گردد. هر چند بیشتر این فرزندان به هنگام بازگشت، در لباسی خون آلود به خواب رفته بودند، و یا  ره آورد سفرشان، پیکری مجروح بود. برخی هرگز به میهن بازنگشتند و شهیدی شدند گمنام.

با این همه، مادران در سکوت و آرامش، شکیبایی را زمزمه می کردند. آنان نیک می دانستند شکیبایی و سکوت همزاد شهادت است. عاشق شکیبا، حکم شهید را دارد.

شهادت واژه ای تازه در فرهنگ مردمان این سرزمین نبود، سرزمینی که از شهید خاطره ای دیرینه دارد. خاطره ای با بیش از هزار و سیصد سال قدمت. خاطره ای گره خورده با کربلا ...

در آخرین نبرد دفاعی ایرانیان، طی سال های 1359 تا 1367 هجری شمسی، واژه ی شهادت، از میانه ی مجالس تعزیه و شبیه خوانی و از کنار پرده های نقالی و شاهنامه خوانی برای حفظ شرافت و ناموس این سرزمین به وسط معرکه ی جنگ گام نهاد. سرزمینی که مردی را در خود پرورش داده بود تا ندای هل من ناصر حسین (ع) را دوباره پرطنین سازد. جوانان او را، عاشقانه پیروی کردند و  اینگونه حضرت امام خمینی (ره) مقتدای همه شهدای این جنگ شد. حتی برای شهدایی که باورهای متفاوتی داشتند و از اقلیت های مذهبی بودند.

دیگر می شد در حجله ی شهدایی که بر سر هر کوچه و بازاری جا خوش کرده بود، پرده ای عریض تر و رنگین تر از پرده های شاهنامه را از بر خواند. جوانان ایران از لهیب آتش می گذشتند تا معصومیت و مظلومیت این ملت را در برابر چشم جهانیان به رخ بکشند.

جنگ، با عقب راندن ارتش متجاوز عراق پایان یافت. رزمندگان به خانه ها بازگشتند و آرامش به کشور بازگشت.

اما نه! هنوز بودند مادرانی که چشم به راه خبری از سلامت فرزند و یا دیدن پیکر خون آلودشان، لحظه های کش دار انتظار را در شکیبایی و سکوت تاب می آوردند.

گروه هایی دل داده در گروی خاطره های جنگ، برای آرامش قلب این مادران به راه افتادند و خاک آرام گرفته ی جبهه ها را به امید یافتن نشانه ای از مردان گم شده در جنگ، زیر و رو کردند. گروه تفحص پیکر شهدا با یافتن اجساد و عبور آنان از شهرها، دوباره عطر شهادت را در کشور پراکنده کرد.

در باور ما مسلمانان، شهید نه تنها در خاطره ها که در عرصه ی حیات انسانی حضور دارد و تاثیرگذار است، لازم است برای تاریخ و آیندگان، آن خاطره ی جمعی به نام حماسه ی امروزین ما به ثبت برسد و در روایت هایی مکرر تثبیت شود و این تنها از عهده ی راویان آثار در عرصه ی حیات نوین این مرز و بوم برمی آید و بس.

پی نوشت:

1- وظیفه رسانه هاست تا در ثبت خاطرات، عکس ها، فیلم ها و ناگفته های جنگ تلاش کنند و در این میان رسانه ملی نقشی موثر دارد.فرزندان برومند نسل سوم تشنه شنیدن حقایق دفاع مقدس اند، به نظر می رسد اختصاص یک شبکه تلویزیونی با عنوان "مقاومت"، به این امر کمک بزرگی برای رساندن پیام هزاران شهید دارد. فرصت کم است، شهدای زنده ما فرصت زیادی ندارند...

2- توصیه می کنم کتاب شهدا که مجموعه ای نفیس از عکس های عکاسان دفاع مقدس را دارد حتما تهیه کنید، ناشرین این مجموعه نفیس، بنیاد حفظ آثار و نشر دفاع مقدس و انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس می باشند.

3-درقطعه ۲۶ گلزارشهداي بهشت زهرا(س) رديف ۳۲ شماره ۲۲ مزارشهيدي وجود دارد (شهید احمد پلارک )که اين روزها از اقصي نقاط شهر تهران و ساير شهرهاي کشور و حتي از کشورهاي ديگر براي زيارت اين مزار به  آنجا مي آيند. اين مزار هميشه عطر آگين است...اگر ساکن تهران هستید، ، درنگ جایز نیست ، تا با کرامات شهدا از نزدیک آشنا شوید...التماس دعا...

حرفهایی از جنس نگفتن -خودآگاهی از لحظه شهادت


این مطلب  و عکسها را فقط می تونم برای کسانی که می توانند این مفاهیم را درک کنند و معنای واقعی شهادت را لمس نمایند ، می نویسم...شرمنده... دوستان عاشق در صورت ابراز تمایل برای خواندن مطلب لطفا آدرس وبلاگ خود را برایم بنویسید،رمز برای رویت آن به صورت خصوصی برای شما در وبلاگتان انشالله ارسال خواهد شد.

ادامه نوشته

جنگ به روایت تصویر/ بوی عطر گل یاس/عملیات کربلای یک


حوالی ظهر بود، گرما بیداد می کرد، دشمن که از ارتفاعات قلاویزان تارانده شده بود با تمام قوا سعی در باز پس گیری ارتفاعات داشت، نور آفتاب به سود آنها بود ، رزمنده ها که تمام شب مشغول عملیات بودند  در این ساعات کمی خسته به نظر می آمدند.تدارکات نرسیده بود و بچه ها تشنه بودند.

در جاییکه فرمانده مقرر کرده بود ، خسته وتشنه کیسه های شن را پر می کردند  تا از گزند ترکشهای توپ و خمپاره در امان باشند. سنگرها بدون سقف بود ، چون نه فرصتی برای این کار بود و نه خبری از تدارکات بود.

دوربینم را برداشتم و برای گرفتن عکس در مسیر خاکریز حرکت کردم.صدای سوت توپ و خمپاره باعث می شد دائم که خیز بروم ، بچه های رزمنده دیگربه خوبی با این صداها آشنا هستند . گوشها عادت می کند و می توانی بفهمی که این صدای توپ از طرف خودی هاست یا دشمن تا بیجا خیز نروی!

نمی دانم برای چند دقیقه چه شد که عراقیها جهنمی به پا کردند و آنچنان آتشی روی ما ریختند که  مدتی درازکش روی زمین ماندم و با اصابت هر خمپاره و توپی بالا و پایین می شدم . کمی آرامش که ایجاد شد بلند شدم تا اطرافم را بینم . در ابتدا دود حاصل از این همه انفجار و خاک باعث شد درست متوجه اوضاع نشوم ،گوش هایم تقریبا چیزی نمی شنید، به نظرم آمد که زمان از حرکت باز ایستاده و متوقف شده ، از موج انفجارها کمی گیج بودم. 

دیدم بچه های زیادی به روی زمین افتاد ه اند ، در همین زمان نگاهم به صورت نوجوانی افتاد که صورتش از برخورد خمپاره به  نزدیکیش سیاه شده بود و ترکشها ی آن تمامی صورتش را گرفته بود . بی اختیار دوربینم را بالا آوردم و عکسی از او گرفتم. در حال حرکت بود و برای اینکه به زمین نیفتد از لبه های سنگرهای شنی کمک می گرفت. جلو رفتم ، صدای زمزمه اش را می شنیدم ، به آرامی می گفت :"آقا اومدم. حسین جان اومدم."

وقتی به او رسیدم دیگر رمقی برایش باقی  نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم ،همچنان نجوا می کرد. با تمام وجود امدادگر را صدا زدم. صورتش را بوسیدم و به او گفتم :عزیزم ، فدات بشم ، چیزی نیست و نا امیدانه برگشتم و باز امدادگر را به یاری خواستم.

حالا اشک هایم با خونهای زلال او در هم آمیخته شده بود، دیگر نجوا نمی کرد و به آسمان چشم دوخته بود . امدادگر آمد ، اما..،.لحظه ای بعد گفت :"کاری از دستم بر نمی یاد ، شهید شده ، برادر زحمت می کشی ببریش معراج شهدا...!(معراج شهدا جایی بود که وقتی بچه ها شهید می شدند ، آنها را کنار هم می گذاشتند تا بچه های گردان تعاون آنها را به عقب منتقل کنند.)

در حالیکه تمام بدنم می لرزید او را بغل کردم ، انگار فرشتگان زیر پیکر پاکش را گرفته بودند. آنقدر سبک بود که به راحتی در بغلم جای گرفت و از زمین بلندش کردم. امدادگر با دست محل معراج شهدا را نشان داد .قبل از اینک  او را در کنار سایر شهدا بگذارم. صورتش را بارها و بارها بوییدم و بوسیدم ، به خدا بوی عطر گل یاس می داد.

پ .ن.
1- عکس بالا مربوط به عمليات کربلاي يک است، این عملیات پاياني بود بر استراتژي دفاع متحرک عراق و نيز نقطه شروع اميدوار کننده اي براي نيروهاي خودي جهت انجام عمليات محدود ايذايي. منفعل کردن سياست تهاجمي عراق، هدف عمده اي بود که نيروها به خوبي توانستند به آن دست يابند. سرعت عمل، اعتقاد يگان ها، حفاظت عمليات، فريب دشمن، تناسب نيروها با طرح عمليات، انجام کارهاي مهندسي لازم و ... از جمله عوامل بارز و موثر در اين عمليات بود.

طي اين عمليات، منطقه اي به وسعت 175 کيلومتر مربع از خاک ايران و نيز عراق شامل شهر مهران و روستاهاي اطراف آن، جاده دهلران – مهران – ايران، ارتفاعات حساس و سرکوب قلاويزان و حمرين و نيز دو پاسگاه مرزي آزاد شد. هم چنين عقبه هاي دشمن از جمله شهرهاي بدره و زرباطيه در ديد و تير قواي خودي قرار گرفت . در اين عمليات، 1210 نفر از نيروهاي دشمن اسير شدند.

2- این عکس بر روی جلد نشریه امتداد(شماره 42) به چاپ رسید، همچنین در آلبوم عکس قاب های ماندگار منتشر شد.

3-اين خاطره را از وبلاگ حی علی الجهاد نقل می کنم که بی شباهت به مطلب "بوی عطر گل یاس" نیست، توصیه می کنم شرح کامل آن را حتما بخوانید:
 "....يك نفر از بين جمعيت گفت: پس كو اين معجزه حاج آقا! ما كه اين‌جا جز خاك و چند تا سنگ قبر چيز ديگه‌اي نمي‌بينيم! به دنبال حرف او بقيه هم شروع كردند: حاج آقا بايد...براي آخرين بار دل سپردم. يا اباالفضل گفتم و از يكي از بچه‌ها خواستم يك ليوان آب بدهد.آب را روي قبور مطهر پاشيدم و...

تمام فضاي طلائيه پر از شميم مطهر و معطر بهشت شد... عطري كه هيچ جاي دنيا مثل آن پيدا نمي‌شود! همه اون دختراي بي‌حجاب و قرتي، مست شده بودند از شميم عطري كه طلائيه را پر كرده بود. طلائيه آن روز بوي بهشت مي‌داد...

همه‌شان روي خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روي قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهاي فرزند از دست داده ضجه مي‌زدند ... شهدا خودي نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صداي محزون‌شان به سختي شنيده مي‌شد. هرچه كردم نتوانستم آن‌ها را از روي قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با كلي اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتي‌ترين خاك دنيا بلند كردم ..."

4-درقطعه ۲۶ گلزارشهداي بهشت زهرا(س) رديف ۳۲ شماره ۲۲ مزارشهيدي وجود دارد (شهید احمد پلارک )که اين روزها از اقصي نقاط شهر تهران و ساير شهرهاي کشور و حتي از کشورهاي ديگر براي زيارت اين مزار به  آنجا مي آيند. اين مزار هميشه عطر آگين است...اگر ساکن تهران هستید، ، درنگ جایز نیست ، تا با کرامات شهدا از نزدیک آشنا شوید...التماس دعا...

چهارشنبه آخر سال /دبدار با جانبازان اعصاب و روان بیمارستان نیایش در تهران



چهارشنبه آخر سال ، چه روز خوبی بود، دیدار با شهدای زنده، دیدار با رزمندگان آسمان سیمایی که یادگاران جنگ اند، دبدار با جانبازان اعصاب و روان بیمارستان نیایش در تهران...

 عزیزان دلم ، انگار، بعد از نبردی سخت، به استراحت آمده بودید، اما استراحتی طولانی، سخت و طاقت فرسا، چه زیبا شده بودید، خسته بودید، اما چه باک از خستگی، از چهره ی نورانیتان خواستم عکس بگیرم ، اما به خاطر عکس های که قبلا از شما گرفته شده بود و در رسانه های معاند تصویری مخدوش از شما ساخته بودند، اجازه نداشتم، چهره هایتان  از جاذبه های آسمانی سرشار بود که  با لبخند دلربایتان عجین می شد، انگار مرا به میهمانی آسمان دعوت می کردید، چقدر پیر شده بودید، اما چه باک ، برای این نظام و انقلاب ،جان و سرهدیه ای است نا قابل از عاشق به معشوق،  احساس کردم در راز جاودان خاطرات جنگ ،شما را نه در دریچه دوربین بلکه در قلبم ثبت می کنم تا هرگز از یاد نروید. یاران انقلاب،  انگار هنوز تاب درنگ نداشتید، تو گویی آماده بودید تا کوله بار دیگری از گلوله های آرپی جی را در کوله پشتی تان بگذارید و دوباره به شکار تانک های دشمن بروید، تصور می کردم انگار از روی زمین به آسمان قدم می گذاشتید.جست و خیز شما در میدان جنگ ، گویای آن بود که رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست. پروانه وار بر گرد شعله های آتش جاری بودید ، و حال در گوشه های آسایشگاه  انگار در طواف خانه عشق پر وبال می زدید، به شمامی نگریستم انگار نظاره گر سماع عاشق با معشوق بودم، دیدار با شما در چهارشنبه آخر سال ، سخت منقلبمان کرد. یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال، مگر می شد از شما جدا شد،حالا دیگر سخت دلتنگ شماییم، و قول می دهیم دیگر تنهایتان نگذاریم، موقع رفتن دم گرفته بودید: "خوش آمدید، خوش آمدید، اجر شما با شهدا، اجر شما با زهرا(س)"، و ما آرام در دل می گریستیم، فدای دلهای پاکتان شوم ای شهدای زنده ...

پ .ن. 
1- باید از بچه های حزب الله سایبر تشکر کنم ، که زمینه برای حضور جمع زیادی از وبلاگ نویسان برای دیدار از شهدای زنده را ایجاد کردند. 

2- بچه های رزمنده در طول مانورها، شب های قبل ازعملیات و در زمزمه های حین عملیات این نوحه را می خواندند، نوحه ای که دیروز بار دیگر در آسایشگاه از یکی از زخم خوردگان و رزمندگان جنگ شنیدم و دلم آتش گرفت، نوحه ای که سرشار از خاطره است و خاطره انگیزتر آنکه وفتی عملیات تمام می شد ، از هر گردان تعداد کمی باقی می ماندند و در بازگشت ، این نوحه واشک، تنها همدم دل تنگ بچه های عاشق بود. و حالا بعد از این همه سال دوباره همدم دل تنگ من از قافله جا مانده...:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان کربلایی
کجایید ای سبک بالان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوایی

3- دیروز دوست خوبم عباس زاهدی زنگ زد ، موبایلم را دادم تا با یکی از عزیزان جانباز صحبت کند:"ما همه‌چیزمون رو مدیون شما هستیم" گفت: "همه‌ی کارا رو شما تو پشت جبهه کردین. شما بودین که شکم ما رو سیر می‌کردین. شما بودین که به ما قوّت قلب می‌دادین. پشت ما به شما گرم بود. ما هم اون‌جا کِیف و حالشو می‌کردیم!"

واقعن دست و پای این‌ عزیزان بوسیدن ندارد؟!

دیدار با مظلومترین شهدای زنده هشت سال دفاع مقدس


عیادت از یادگاران جنگ تحمیلی و ارزش نهادن به حرکت مقدس آنها شاید کوچکترین کاری باشد که من و تو می توانیم انجام دهیم. من و تویی که ادعایمان، گوش فلک را کر کرده است و در عمل هنوز اندر خم نامگذاری ۴ کوچه و خیابان به نام شهدا مانده ایم.

از اینرو برای دیدار با یادگارانی که در هیاهو های شهر از یاد رفته اند، از مرزهای قاب کتاب خاطرات و بعضا تلویزیون و مصاحبه و هزار و یک کار کلیشه ای دیگر، پا را فراتر گذاریم و در آستانه سال جدید، برای ساعاتی هم که شده، عمر ناچیزمان را وقف کسانی کنیم که جوانی شان را وقف ما کرده اند.

جانبازان اعصاب و روان بیمارستان نیایش روز چهارشنبه 24 اسفند ماه 1390 ساعت 3 عصر ، چشم به راه من و تو هستند تا در آستانه سالی نو با یک بغل احساس پا به خانه محصورشان گذاریم و دل های زندانی شان را با لبخند رهایی بخشیم.

آدرس:سعادت آباد،بالاتر از میدان کاج،روبروی بیمارستان شهید مدرس،نگارستان یکم،گلستان یکم،پلاک 4

پ .ن.
حزب الله سایبر

- این روزها سالگرد عملیات بدر است، که صدام ناجوانمردانه در پی یورش قهرمانانه رزمندگان اسلام از بمب های شیمیایی استفاده کرد.دوست گرامیم استاد علیرضا قزوه با قریحه پرشورشان نگاهی دل انگیز دارد به جانبازان شیمیایی :

امشب ليلاي من كو؟ امشب بي عقل و هوشم
ليلا! ليلا! كجايي؟ مجنون! مجنون ! به گوشم!

 ليلا يادت مي آيد يك شب پرسيدي از من
از درد از زخم از اشكم ، گفتم نمي فروشم !

 ليلا جسمم شكسته ست با خود اما كشاندم
البرزي را به دستم ، الوندي را به دوشم

 ليلا ليلا كجايي ؟امشب در من چه غوغاست
طوفان طوفان هياهو ، دريا دريا خروشم

 ليلا ليلا كجايي ؟ تا دستم را بگيري
چون كوهي آتش افشان ، داغم اما خموشم

 ليلا ليلا كجايي؟ مجنون بر خاک افتاد!
مجنون مجنون كجايي ؟ ليلا ليلا به گوشم !

جنگ به روایت تصویر/ عملیات کربلای یک/ آزادسازی مهران/ محمود بدرفر



دو عکس بالا را خیلی دوست دارم، دو عکس از دونوجوان رزمنده همچون دو شمس در یک آسمان آبی، در حالیکه عکس امام بر سینه شان می درخشد. عکس اول را محمود بدرفر در هنگام غروب آفتاب در شهر مهران گرفت، رزمنده آسمان سیمایی که نور لبخندش با افق تلاقی می کند. و اما در عکس دوم نیز همان حکایت جاری است، عاشق امام در لحظه شهادت، در حالیکه عکس مرادش را بر سینه دارد،لبانش باز شده است، انگار صدف عشق را گشوده  و مروارید شهد شهادت را جلوه گر می کند.احساس می کنم در آستانه پروازی، اگر آسمان دنیا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که تو همچون پرنده ای کوچک در دل آن به پرواز در آمدی؟، اکنون فرشتگان به تماشای تو آمد ه اند و مبهوت از تجلی این همه عشق دوباره به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین ، از کران تا کران باز هم به تسخیر کامل انسان در آید. چشمانت باز است، انگار زمزمه می کردی، زمزمه های آسمانی:«فان تکن الابدان للموت انشات فقتل امر بالسیف فی فضل الله»«اگر تمامی بدنها و جانها را مرگ خواهد ربود پس چه بهتر و والاتر که انسان زیر شمشیرها کشته شود برای رضای خدا و راه خدا»، دلم از حزن نگاه آسمانیت غرق در ماتم می شود، و اشکهایم در تلاقی با آن و درخشش خون تو طنین انداز می گردد. طیران فرشتگان را در سیمای تو می جویم ، دلم می خواست می توانستم مثل تو پرواز کنم، اما بالهایم شکسته بود، می خواستم هم قدمت شوم ، اما گامهایم قدرت راه رفتن نداشت، می خواستم بگویم من هم می خواهم با تو بیایم، ولی صدایم در نمی آمد، اسیر بودم، غرق در گناه بودم و تنها با اشکهای چشمانم امید را از چشمان زیبای تو می جستم..اینان همه وجودشان  را به امام بخشیده بودند.چه سرانجام خوشی، ترک کردن دنیای فانی و رها شدن در کهکشان ستاره های عاشق به خدا و رسیدن به معراجی که ما از قافله بازماندگان، تنها می توانیم حسرت آن را بخوریم، حال تنها می توانیم این عکس ها را بارها و بارها ببینیم...وقتی عشق حسین (ع) در جانت ریشه کرد،‌ دیگر قدرت ماندن نداری، در قافله حسین(ع) کسی قصد ماندن ندارد همه بار سفر بسته‌اند، پس چرا ما جا مانده ایم؟عملیات کربلای یک تمام شد، نگاهی به محمود انداختم ، چقدر در جستجوی یارباید به انتظار بنشینیم، باز هم در قافله عشق جایی برای ما نبود،‌ باز قافله سالار ما را در کاروان خویش نپذیرفته بود. آرام می گرییم و بازهم منتظر می مانیم... 

طبق معمول با من تماس گرفت. محمود بدرفر بود، گفت حاضری، از صدایش فهمیدم عملیاتی در کار است، تازه از منطقه آمده بودم، اما دل تو دلم نبود، می ترسیدم عملیاتی صورت بگیرد و من نباشم، داشتم بال بال می زدم، از خوشحالی اشک در چشمانم جاری شد و با بغضی فروخورده گفتم: جانم فدای امام، آماده ام، قرار شد صبح زود بعد از نماز راهی شویم، طبق معمول سراغ مادر و پدرم رفتم و دستشان را بوسیدم، گفتم دارم به زیارت می روم، نباید کسی از عملیات باخبر می شد، حتی پدر و مادر ، معمولا هم زمان عملیات را به شهید آوینی  در روایت فتح  یا بچه های ساختمان امام صادق (ع) می گفتند، بچه های فیلمبردار، عکاس و صدابردار آماده و راهی منطقه می شدند.

به قلاجه رسیدیم، با بچه های لشگر حضرت رسول (ص) مثل همیشه همراه می شدیم، قلاجه ، جایی که باید مستقر می شدیم تا موقع عملیات فرا برسد، چادرمان را در کنار ستاد زدیم تا از اوضاع و احوال بیشتر با خبر باشیم، شهید ابوالقاسم بوذری-صدابردار- در چادر ما بود ( برای آخرین بار در کنار او بودم)، بچه ها زیر سنگها کلی عقرب پیدا کرده بودند، یکی از بچه ها می خواست دور یکی از عقرب ها ، آتش روشن کند، ابوالقاسم مانع شد و وادارش کرد عقرب رو ببرد و به جایی دور بیندازتش،می گفت گناه داره، رفتارش کاملا عوض شده بود، به قول بچه ها نور بالا می زد، نیمه های شب از گریه های او سر نماز شب بیدار می شدیم و از خودمان خجالت می کشیدیم که چرا اینقدر غافلیم، بعد یکی یکی از چادر بیرون می زدیم برای وضو، صدای مناجات با خدا از هر گوشه ای در دل نیمه شب بلند بود، شهید رمضان داوودی چقدر زیبا در وصیت نامه اش توصیف می کند این لحظه ها را:"بیا برویم ، بروییم پروانه شویم و پرواز کنیم،یک لحظه از این هیاهو،از این همه غوغا بر کنار شده ، عشقی در سر و شوری در دل ،پرواز کنیم ،بیایید برویم آخر ما هم روزی پروانه بودیم،انیس شب های تارمان ، فرشتگان بودند و شمع مجلس ما را مهر و ماه می افروختند ...اکنون من سودازده ، بال پر آراسته و میخواهم  که از این جا تا بهشت برین –  تا خانۀ نازنین پیامبر (ص) ، امام حسین (ع)و امام زمان (عج) پرواز کنم .شما هم بال و پر بیارایید و با من همراه شوید ..."  

از غروب دوشنبه ۹ تیر ۱۳۶۵ که رزمندگان به سوى دشمن حرکت کردند، تیربارهاى دشمن در میان ناباورى بشدت کار مى کردند و منورها نیز آسمان منطقه را روشن کرده بود، اما ساعتى بعد مشخص شد این اقدام دشمن نه از روى هوشیارى و آگاهى از عملیات، بلکه تنها به دلیل یک حساسیت کاذب بوده است.پس از آن، عملیات در ساعت ۲۲ و 30 دقیقه با رمز "یا ابوالفضل العباس ادرکنى" در حین غافلگیرى دشمن آغاز شد. حمله موفق یگانها و پیشروى آنها موجب شد صبح عملیات علاوه بر هدفهاى مرحله اول حدود یک سوم از منطقه مرحله دوم نیز تصرف شود.صبح عملیات، نیروهاى لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص) با نیروهاى احتیاط عراقى در محور امامزاده سید حسن درگیر شدند و دفعشان کردند.با روشن شدن هوا، عملیات با سرعت بسیارى ادامه یافت، زیرا فرماندهان یگانها با مشاهده وضعیت دشمن درصدد برآمدند پیش از آنکه دشمن خود را بازیابد، کار را یکسره کنند. این تدبیر و اقدام بموقع موجب شد تا پایان روز اول، بسیارى از هدفهاى مرحله دوم تصرف شود.در شب دوم عملیات، باقیمانده هدفهاى مرحله دوم تصرف شد و قبل از پایان یافتن شب، رزمندگان بر قسمتى از زمین مرحله سوم نیز مسلط شدند. افزون بر این، رزمندگان که در شب گذشته تا پشت دیوارهاى شهرمهران پیش رفته بودند، از دو محور شهر را دور زده و به سوى روستاى فرخ آباد و روستاى رستم آباد پیشروى کرده و با پاکسازى و تصرف آنها، در غرب مهران ضمن الحاق، به احداث خاکریز پرداختند. این اقدام موجب شد بدون درگیرى، شهر مهران محاصره شود.پس از آن رزمندگان اسلام حوالى ظهر از چند محور وارد شهر شدند، درحالى که دشمن قبل از آن شهر را تقریباً خالى کرده بود. سرانجام تا غروب آفتاب شهر به طور کامل پاکسازى شد.

پی نوشت:

1-عملیات در شبهاى سوم، چهارم، پنجم و ششم نیز با هدف حضور روى ارتفاعات سرکوب و محورهاى دیگرى که باید تصرف مى شد و نیز تشکیل خط مناسب پدافندى، ادامه یافت.از این پس، محورهاى پاسگاه دراجى، باغ کشاورزى، تپه هاى غلامى، فرخ آباد و بویژه ارتفاعات قلعه آویزان محل درگیرى رزمندگان اسلام و دشمن بود. یگانهاى خودى تلاش فراوانى براى تصرف مواضع برتر ارتفاعات قلاویزان به کار بستند.سرانجام، در روز ششم عملیات، لشگرهاى ۲۷ حضرت رسول (ع) و ۱۰ سیدالشهدا (ع) موفق شدند یالها و قله اصلى این ارتفاع را تصرف کنند. بدین ترتیب، عملیات کربلاى ۱ با تأمین و تصرف ۱۰۰ درصد هدفهاى مورد نظر با آزاد سازی کامل شهر مهران پایان یافت.در این عملیات در مجموع ۴۰ هزار تن از رزمندگان خودى در برابر ۷۰ هزار نیروى دشمن قرار گرفتند.

2-در عملیات کربلا ۱ (تا ۱۶ تیر ۱۳۶۵) حدود ۷۰ تن از رزمندگان اسلام شهید و چهار هزار و ۵۰۰ تن از آنان مجروح شدند. این شهر همانند شهرهای مرزی دیگر کشورمان در ابتدای جنگ تحمیلی به دست عراقی ها افتاده ویران شد، اما سرانجام در سال 1365 به دست نیروهای رزمنده ایران به آغوش میهن بازگشت و در جریان بازسازی های پس از جنگ دوباره آباد شد. در سال های اخیر مهران "نگین سبز ایران" نام گرفته است.

3- در عهد ابدی که با امام و رهبری بسته ایم، مبادا که غفلت کنیم، دشمن همچون زمان دفاع مقدس ، هجمه ای سنگین بر ما دارد، شرکت در انتخابات وفاداری به عهدی است که با ولایت بسته ایم. فرزندان امام با بصیرت همیشگی شان همچون همیشه چشم دشمن را در آرزوهای باطل خویش کور خواهند کرد. جهاد هرگز پایانی ندارد و ما بر عهد و  میثاق ازلی که با امام عاشقان بسته ایم وفاداریم.انشالله...

4- ننه علی هم به وصال حق رسید و در بارگاه باریتعالی به طور قطع با فرزند شهیدش محشور خواهد شد، بچه های جبهه و جنگ هیچگاه او را فراموش نخواهند کرد، به قول دختر گرامیشان، شهید چمران به خواب ننه علی می آید و می گوید :"برای همه شهدا سوره یاسین خواندی، چرا برای من نخواندی؟"، ننه علی لقب معروف و مشهور مادری است که بصورت شبانه روز در کنار مزار فرزند شهیدش زندگی کرد و برای شهدا قرآن می خواند.

او که فرزندش به دست نوکران حلقه بگوش خاندان منحوس پهلوی (ساواک) به شهادت رسید، بعد از اینکه با خبر می‌شود فرزندش به شهادت رسید و در شهر اهواز دفن گردید راهی شهر اهواز می‌شود و در کنار مزار فرزندش بیتوته می‌کند.بعد از پیروزی انقلاب به حضرت امام اطلاع می‌دهند که مادری از تهران به اهواز آمده و در کنار مزار فرزند شهیدش زندگی می‌کند، البته بدون هیچ سرپناهی که او را در مقابل گرمای طاقت فرسای جنوب محافظت نماید. به دستور امام (ره) پیکر این شهید از اهواز به بهشت زهرا (س) در تهران منتقل می‌شود.اگر به  قطعه ۲۴، نزدیک مزار شهید ۱۳ ساله حسین فهمیده رفته باشید احتمالا اتاقکی کوچک با دیوار‌های فلزی توجهتان را جلب می‌کند.در میان این اتاقک مزار فرزند شهیدش قرار گرفته  که بر روی سنگ آن نوشته شده «شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست».از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۷۸ننه علی تک و تنها در این اتاقک فلزی زندگی می کرد. بعد از سال ۷۸ به دلیل کهولت سن و بیماری جسمی، تنها دخترش او را به خانه خود می‌برد و از آن به بعد هرماه چند بار به زیارت مزار فرزندش می‌آمد. روحش شاد...

جنگ به روایت تصویر/ میدان مین/ عملیات رمضان/ تیر ماه سال 1361/ علی فریدونی


و اینبار باز هم شلمچه، شلمچه گویی خانه ی وصل عاشقان نور بود، زمین نبود، آسمان بود، بسیجیان عاشقان ولایت بار دیگر در معبرمین، بال گشودند و به طلعت ازلی شتافتند. طلعتی که در آتش و خون شکل می گرفت، اما در حقیقت در کربلا معنا می یافت. در حزن غروب شفق، درعهدی که پروانه ها در عشق بسته بودند، در پیامی جاودانه با آینه حق آشکار شدند تا بقا را در فنا به نمایش در آوردند ، اینجا زمین معبر شمع است و نور سرمدی آن، همان نوری است که از عاشورا تا ابد، عاشق با معشوق بسته است. فدایتان شوم، چون خورشید در آسمان شب برآمدید، آینه ی دلتان شفاف بود و زلال و روشنی دلتان در قدمگاهی مقدس گسترده شد اینک دوباره به دیدار شما آمده ایم، پیکرهای پاکتان سرشار از جراحت بود، میدانم برای رسیدن به یار باید گلگون شد، زیبا شد، معطر شد، رسیدن به وصال حق، خون میخواهد و خون شما همچون نور جاری است تا منظومه شقایقها با خون شما در بهار دل انگیز عشق بشکفد، انگار به سوی معبود بال گشودید.
شهید، ای وصی امام عاشق ، آنان که معنای "ولایت" را نمی دانند ، در کار شما سخت درمانده اند. اما شما چه خوب دانستید که سرچشمه اطاعت و تسلیم در کجاست. چقدر دلمان برایتان تنگ شده است، کاش میتوانستیم سخت در آغوشتان بگیریم و سر بر شانه تان بگذاریم و بگرییم، نگاهتان را دنبال کردیم و جز ولایت چیزی نیافتیم. می پنداشیم که بازمانده ایم از صبح و از قافله، اما  وقتی به سیمای خورشید گونه اش نگریستیم، دلهایمان که سرشار از بغضی پنهان بود، آرام گرفت، چشمان شما را در نگاه باقی او جستیم و کلامتان را در فیضی ازلی درسخنان حکیمانه ی او یافتیم، رهبر فرزانه انقلاب، در صراحت صبح چه زیبا سخن گفت و ما نگران از اینکه گوش نامحرمان نشنود به دورش حلقه زدیم و میعاد بستیم که بر پیمانی که شما با او بسته بودید وفاداریم. از شنیدن کلامش اشک از چشمان جاری می شد اما فرو نمی ریخت و در جلوه ای از نور، آسمانی می شد. همان نوری که مبدا ازلی عالم و آدم و مقصد ابدی آن در بی قراری عهد ابدی میثاق با امام عاشقان است.
 رهبر عزیز، ما طلعت عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم. لبخند شما شفقت صبح را دارد و شب انزوای ما را می شکند. سر و جان ما فدای شما که وصی عشق هستید و تا جان داریم در کنار شما باقی خواهیم ماند.
پ.ن.
1- رهبر انقلاب: همه انسانها می میرند ولی شهیدان این سرنوشت همگانی را به بهترین وجه سپری  کردند ، وقتی قرار است این جان برای انسان نماند چه بهتر در راه خدا این رفتن انجام بگیرد.
تکریم شهیدان به آن است که این ملت هرگز در برابر سلطه گران مستکبر سرخم نکنند. یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد.
2-گل واژه های این مطلب از شهید آوینی است.


3-جوابیه به نوشته آقای رامین
ادعای تسلط کامل شما به تاریخ و تحلیل سیاسی کمی اغراق آمیز به نظر می رسد، بزرگترین اساتید در زمینه متون تاریخ و تحلیل مسائل سیاسی ، بعید می دانم اینچنین خود را صاحب نظر معرفی کنند، 
1-نوشته اید:" در دوره پنجاه ساله حکومت پهلو ی ایران در واقع جزیره ثبات بود"، جزیره ثبات از نطر شما چه معنا دارد؟
چه تعریفی برای حضور هزاران مستشار آمریکایی در راس هرم ارتش شاهنشاهی دارید؟
قانون کاپیتولاسیون (مصونیت قضایی نیروهای آمریکایی در ایران) چه مفهومی دارد؟
از دست دادن بحرین و باج های بزرگ دیگر شاه به غرب و خصوصا آمریکا و انگلیس ، آیا با واژه جزیره ثبات همخوانی دارد؟ با منافع ملی چطور؟
2- به نظر می رسد قطع رابطه با غرب را امری نامشروع تلقی می کنید، در وصیت نامه سیاسی الهی امام خمینی(ره) آمده است: «از جمله نقشه ها که که مع الأسف تأثیر بزرگی در کشورها و کشور عزیزمان گذاشت و آثار آن باز تا حد زیادی به جا مانده، بیگانه نمودن کشورهای استعمار زده از خویش و غرب زده و شرق زده نمودن آنان است ….»،خود باختگی کشورهای اسلامی و شرقی در برابر کشورهای استعمارگر به نحوی که ملت ها احساس حقارت کنند و حتی باور داشته باشند که خودشان هیچ ندارند و هر چه از شرق یا غرب بیاید مطلوب و خوب است، از جمله مؤلفه های اصلی فرهنگ غربزده می باشد. 
3-از اعدام گسترده و بی مورد سران ارتش نوشته اید، خوب است که بدانید بسیاری از چهره های مطرح در عرصه نبرد حق علیه باطل از ارتشیان غیور ایران بودند، تنها عده ای معدود که دست به کشتار مردم انقلابی ایران زدند ، به جوخه های اعدام سپرده شدند، در این میان کسانی همچون ارتشبد فردوست هم بود که از 9 سالگی با شاه حشر و نشر داشت، توصیه می کنم کتاب خاطرات ایشان را حتما بخوانید تا به عمق فاجعه و فساد در حکومت ستمشاهی بیشتر پی ببرید. در این میان با شروع جنگ ، ارتشیانی همراه با انقلاب بودند که در دوره شاه آموزش دیده بودند و به مدارج بالا رسیده بودند،که در این میان می توان به سرلشگر شهید آبشناسان اشاره کرد که فقط کافیست ماجرای دوئل با صدامش را در همین وبلاگ بخوانید.
4- اشغال لانه جاسوسی با اسنادی که از آنجا به دست آمد نیز از مواردی است که توصیه می کنم نیم نگاهی به کتابهای چاپ شده از اسناد به دست آمده از این لانه فتنه بیندازید، خوشبختانه 74 جلد از اسناد کشف شده از لانه جاسوسی که توسط دانشجویان پیرو خط امام(ره) ترجمه شده است و بر روی اینترنت قرار دارد:http://autbasij.org/images/download.txt
5- از شما می خواهم تنها یک سند  که بیانگر طولانی شدن جنگ توسط دولت ایران باشد، بیاورید؟ شاید برایتان جالب باشد که بدانید بعد از پذیرفتن قطع نامه صلح از سوی حضرت امام(ره)، صدام با خیال باطل و با تصور اینکه ایران تضعیف شده است، دست به عملیات سنگینی علیه ایران زد که در منطقه شمالغرب، رزمندگان اسلام با عملیات مرصاد تو دهنی بزرگی به او زدند که ناچار به تسلیم بی قید وشرط شد، بدون اینکه حتی یک وجب از خاک مقدس جمهوری اسلامی را تصرف کند.

جنگ به روایت تصویر/24 دی 1365/شلمچه/سه راهی شهادت/صحنه شهادت نادر نادری(داماد حاجی بخشی)/احسان رجبی






نادر جان، عزیز دلم، ای گوهر درخشان خاطرات من، چگونه می توانم تو را از یاد ببرم. یادم است در سال 61 در پایگاه مقداد وقتی با هم آشنا شدیم، چقدر زود به دنیای زیبای دل تو پناه آوردم. و چه دوستی صمیمانه ای بین ما رقم خورد.
هنوز صدای عصاهایت در گوشهایم طنین انداز لحظه های خوش با تو بودن است، با اینکه پای چپت را از بالای زانو قطع  کرده بودند، اما بیشتر از همه ی بچه ها پرجوش و خروش و فعال بودی، یادت است که برایم از عشق و دلتنگی ات  تعریف می کردی، از دست دادن پایت را هدیه ای ناچیز به معبود می دانستی، چه زیبا تعریف می کردی که روز قبل از اصابت ترکش توپ به پایت، به بیمارستان رفته بودی و خون خود را اهداء کرده بودی، کمی بعد فهمیدی که اگر خونت را اهدا نکرده بودی در همان کردستان به شهادت می رسیدی،یادم هست به شوخی می گفتی: « مال بد بیخ ریش صاحبش»!
سیمای تو همچون طلعت ستاره سحری بود که وقتی با لبخند در می آمیخت افق دلهای ما را روشن می کرد، شهادت را در عشق و دلباختگی به کربلای حسین معنا می کردی، یادم است بعد از عملیات خیبر وقتی«هاشم منجر» شهید شد، چطور دلمان آتش گرفت، تو می گفتی یعنی می شود کربلا در منظومه خویش ما را هم بپذیرد، هاشم جان چرا دست ما را نگرفتی و با خود نبردی، آخر بچه های پایگاه مقداد با هم عهد کرده بودند که اگر به شهادت رسیدند همدیگر را دریابند، دست همدیگر را گرفته و تا میعادگاه معراج حیات طیبه با خود بکشانند و ببرند. هاشم به وعده خود نسبت به تو عمل کرد، و سرانجام ترا در عملیات کربلای پنج، در شلمچه و در سه راهی شهادت با خود برد.

عکس هایی که احسان رجبی از لحظه لحظه ذوب شدنت در آغوش آتش و شهادت گرفته است، بدون شک تصاویری بی نظیر از عشق به کربلاست، در عهدی ازلی از عاشقترین عاشقان و عارفترین عارفان که میثاق عهد ابدی با سرور شهیدان کربلاست که از آن عهد است که شقایق سرخی می-گیرد و یاس سپیدی آسمان رفعت می گیرد و زمین وسعت می یابد.
عزیز دلم، وقتی نقاشی تو را از روی دیوار مجتمع قضایی قدوسی در خیابان قره نی پاک کردند و به جای آن نقاشی مفهومی!! کشیدند، فهمیدم که شهر سخت سرد شده و قلبهای زیادی یخ بسته است، من همچنان به تو می اندیشم و به عهدی که با هم بستیم...
پ .ن.
1- گل واژه های این مطلب از شهید آوینی است.
2- عکس بالا مربوط به قبل از عملیات خیبر است (سال 62). دوکوهه  دیگر جا نداشت ، ما رو فرستادند به حاشیه!، به قول بچه ها برای جمع کردن پوکه یا ترکش!
3-سه راهی شهادت، همان‎جایی که شاید یکی از طلایی‌ترین و ناب‌ترین عکس های دوران دفاع مقدس یعنی شلیک موشک کاتیوشا به سمت خودروی تویوتای حاجی بود و نادر نادری ، داماد حاجی بخشی  به شهادت می رسد، صحنه  تلاش حاجی برای خاموش کردن آتش با پتو توسط احسان رجبی به ثبت رسید...
4- حاجی بخشی پیر جبهه‌هاي دفاع مقدس که در دو سه سال اخیر با بيماري و جراحت‎هاي ناشي از جانبازي دست و پنجه نرم كرد و سرانجام، روزسه‌شنبه 13 دی ماه 1390 به دیدار معبود شتافت. او را همه با شعار «ماشاء‌الله، حزب‌الله» و تویوتای پر از ترکش می‌شناسند.حاج بخشي در دوران دفاع مقدس با يك گوني شكلات و دريايي از سرور به خط جبهه مي رفت. او مرتباً مي گفت اينجا خانه خودمان است و همه مي دانستند كه او نظر به كشورگشايي ندارد؛ بلكه مي خواهد از سر طنز جوابي به صدام داده باشد و به راستي چه كسي مي تواند باور كند كه در اين لحظات، دو ساعتي بيش از شهادت فرزند او نمي گذرد و با اين همه، او هنوز هم روحيه خود را حفظ كرده است؟
5- روز قبل از بمباران برادر نادری با تعدادی از همرزمانش به بیمارستانی در شهر می روند تا خون خود را اهدا کنند، روز بعد پس از مجروحیت او را به همان بیمارستان منتقل می کنند، گروه خونی اش ظاهرا کمیاب بود، به هر حال وقتی کیسه ی خون را به او وصل می کنند، پرستار از روی نام نادر نادری بر روی کیسه خون و در عین حال هم نام بودن با مجروح متعجب می شود، بعد از به هوش آمدن نادری، سرانجام مشخص می شود ، خون خودش را به خودش تزریق کرده بودند. 
6-اکنون وعده‌ی خداوند تحقق یافته است و قومی را مبعوث ساخته که محبوب او هستند و او نیز محبوب آنهاست و چه چیزی خوش‌تر از ملامتی که در راه محبوب کشند؟ آماده شو برادر، جراحت کربلا هنوز هم تازه است و تا آن خونخواه مقتول کربلا نیاید، این جراحت التیام نمی‌پذیرد.
غروب سر رسیده است و تا شب، تا پایان انتظار، فاصله‌ای نیست. گوش کن! صدای تپش مشتاقانه‌ی قلب‌هایشان را می‌شنوی؟ برادران، این قلب تاریخ است که در سینه‌ی شما می‌تپد.
حزب الله اهل ولایت است و اهل ولایت بودن دشوار است؛ پایمردی می‌خواهد و وفاداری. تربت پاک جبهه های حق علیه باطل، پوشیده از شقایق‌های سرخ، بار دیگر میزبان قدوم مبارکی است که راه تاریخ را به سوی نور می‌گشایند و این شقایق‌های سرخ نیز که تو گویی با خون آبیاری شده‌اند، بر همان پیمانی شهادت می‌دهند که حزب الله را بدین خطه کشانده است؛ همان پیمانی که رجالی از مؤ‌منین با حق بسته‌اند ...

جنگ به روایت تصویر/عکس شهید آوینی/مرتضی شعبانی/20 فروردین 1372


چقدر سخت است از عاشق نوشتن، چقدر سخت است از شهادت، شهید، یاروحماسه ساز حرف زدن، اینها تمام مظاهری از دوران دفاع مقدس اند که بعضی ها آن را دوره سپری شده می نامند!

چقدر سخت است ، نوشتن از شهید بزرگ:" مرتضی آوینی "، کسی که ثابت کرد بساط حاکمیت عشق همیشه برپاست، و بعد از مرصاد، بارها و بارها به ما یادآوری کرد که همه چیز تمام نشده است، و با شهادت خود ثایت کرد که اندیشه اش چقدر صحیح و دزست بوده است.اما متاسفانه بودند کسانی که مدتها با این شهید همراه بودند ، اما مفهوم همراهی را درنیافتند و در تاسفم که بیماردل شدند و در دام اسارت نفس ظاهر پرست گرفتار شدند. مفهوم ولایت را که شهید آوینی خود را ذوب در آن می دید را درنیافتند و حتی در مقابله با آن به نوشتن شرم نامه هایی روی آوردند که دل عشاق ولایت را سخت به درد می آورد و به گمان باطل با منطقی که آبشخور دل دشمنان قسم خورده این آب و خاک است ، در بیراهه ای گام نهادند که جز زوال راهی ندارد.

عزیز دلم ، آقا مرتضی ، این روزها دلمان سخت تنگ است، بعضی وقتها احساس می کنیم که چقدر سخت است که از قافله عشاق جا ماندیم، چقدر زود گذشت هنگامه نبرد حق علیه باطل ، وقتی که طبل جهاد در راه خدا نواخته شد و دوران حکومت عشق آغاز شد، چطور از صف عشاق حق طلب به دور ماندیم ، به خدا قول می دهیم که همیشه همراه تو باشیم و دست از این همراهی با تو، شهدا و رهبر بر نخواهیم داشت تا روز آخر فرا برسد و چه زیباست که  این جدایی با وصال به عشق توام باشد و لا غیر.

امروز با برادر خوبم مرتضی شعبانی که آخرین فیلم و عکس های شهادت شهید بزرگ آوینی را گرفت ، صحبت کردم، می خواستم صدای نازیننش را بشنوم و از او کسب اجازه کنم، تا این عکس از شهید آوینی را که او گرفته بود ، زینت بخش وسعت کوچک وبلاگم شود.

مهربانم، فدای روی گلگون شده از خون پاکت شوم ، چه زیبا به ما فهماندی که دوران جهاد، دوران حکومت عشق بود، و از خیل عظیم اهل دنیا، تنها عشاق بودند که جانشان را عاشقانه فدای معشوق کردند.  تو خود گفتی که عاشقان اگر بارها و بارها جان گیرند، همچنان عزم شهادت دارند، از مرگ نمی هراسند چون وصال حق را تنها در این مفهوم جستجو می کنند.

چه زیبا گفتی که به درستی خدا جام بلا را به جز بندگان صالحش به کسی نمی بخشد. جام بلا را جز اهل بلا نمی یابد!

شهید عزیزم، آقا سید ، چه عجیب بود این معرکه و کارزارو این آزمون بزرگ الهی، چگونه درنیافتند اهل دنیا این مفهوم بزرگ را و در طولانی ترین جنگ قرن بیستم همچون مارمولک هایی ناله کشان به هر سوراخی پناهنده شدند! ولی از این در تعجبم که عده ای در این کارزار حضور یافتند اما تنها به ظاهر آن بسنده کردند و از باطن حق دور شدند.همچون کسانی که در جنگ صفین تا مرز شهادت نزدیک شدند ولی در جلوی امام حسین(ع) ایستادندو قداره کشیدند.

سید شهیدم، می دانم تنها عشاق هستند که پیام امام را لبیک می گویند و سر گشته از شوق حضور، به مقصد غیب ایمان  راه می یابند و در مسیر حیات ابدی گام می نهند، آنها در وجد وسرور آسمانی و در شوق رسیدن به اوج حقانیت حق از خویشتن خویش جدا می شوند تا به توفیق بزرگ شهادت نائل آیند.شهدا با این کارشان از دست نمی روند بلکه به دست می آیند.

کاش باور کنیم این شوق را...اما چه حیف که امروز عده ای عافیت طلب و شهرت جو به دنبال دستاوردهای خیالی از این غنیمت بزرگ جنگ اند، چه خیال باطل.و جه زیبا شهید بزرگ آوینی این کلام را دریافت و گفت:" من از این کلمه دستاورد بدم می آید، دستاورد کلمه ای است که انسان امروز را فریب می دهد." اگر به دنبال حقیقت هستیم، باید آن را در حضور بسیجیان ثابت قدم همراه ولایت معنا کنیم.باید شجاعت، توکل،عشق، و حاکمیت جاودانه شهدای عاشق را رهاورد دفاع مقدس بدانیم ، یادمان نرود در هنگامه دفاع مقدس نزدیک به هشتاد کشور به شکل علنی یا غیر، در کنار صدام بودند، به نسل سوم بگوییم از نزدیک به سی کشور دنیا اسیر داشتیم، مقابله ای کاملا نابرابر در تجاوزی آشکار تا جایی که نهایتا دنیا نیز پی برد که چه مظلوم بودیم و خوی تجاوزگر صدام در نمودی آشکار با حمله به کویت ، حقیقت را در نهایت آشکار کرد.

اما تو گویی زمان و تاریخ تکرار شده است،دشمنان کوردل از تاریخ درس عبرت نگرفتند، و مذبوحانه بر طبل رسوای جنگی دیگر می کوبند، اما چه باک، هنوز در نیافته اند که بسیجی عاشق است، آنها هنوز در نیافته اند که بسیجی عاشق در انتظار است، آنها نمی دانند که بساط عشق را دوباره برپا می دارند، مگر می شود مانع حضور عشق شد، آنها هنوز  در نیافته اند که نمی توان جلوی عشاق از جان گذشته را گرفت.

پ.ن.
1- روی سخنم با آقای نوری زاد است، راستی آقای نوری زاد یادتان می آید که در عملیات مرصاد، وقتی به شهر اسلام آباد رسیدیم، شما از پیکرهای پاک شهدای بسیجی  مجروحی که توسط منافقین کوردل  در جلوی بیمارستان شهر به دار کشیده بودند فیلم گرفتید، یادتان هست با دیدن نوجوانی  در بین اعدام شدگان چقدر متاثر شدید. آیا بین منافقینی که در آن زمان ، اقدام به اعدام بسیجی های مجروح کردند و منافقین فعلی  تفاوتی قائلید؟، آیا در ماهیت دشمنان قسم خورده ای همچون انگلیس و آمریکا که حامی صدام بودند و همواره در مقابله با نظام مقدس جمهوری اسلامی  ایستاده اند، تغییری حاصل شده است؟ ، کافیست ، نیم نگاهی به تیتر خبری رسانه های متخاصم بعد از انتشار هرکدام از نامه هایتان بیندازید،، چه دلیلی دارد که نامه های شما اینگونه مورد استقبال خبرگزاری ها و رادیوهای  معاند  قرار می گیرد، آیا به عملکردتان برای لحظه ای شک نمی کنید ، هیچ می دانید آنها باحمایت  از شما به دنبال نابودی این نظامند، آیا شما واقعا علاقه مندید تا این نظام  از بین برود؟،،آقای نوری زاد می دانم که خوب می دانید، کشورهای متخاصم و در صدر آنها آمریکا ، اسراییل و انگلیس  همواره به دشمنی با این نظام برخواسته و برای رسیدن به اهدافشان دنبال مهره و در نهایت قهرمان می گردند؟ آیا می خواهید قهرمان سناریوی از پیش نوشته شده دشمنان این مرز و بوم باشید؟ آیا اینها واقعا طرفدار شما هستنند؟ آیا اینها هیچگاه دلشان برای آزادی در کشور ما سوخته است؟!از شما می خواهم همانطور که در عملیات مرصاد ، از دشمنی با مخالفان این مرز وبوم صحبت می کردید، نگاهی به اطراف خود بیندازید، چند نفر از دوستان همرزمتان در حال حاضر در کنار شما قرار دارند، آیا همه ی آنها اشتباه می کنند؟، و برعکس ، ببینید چه کسانی دم از دوستی با شما می زنند؟، من شما را انسانی صاحب اندیشه می دانم، پس از شما می خواهم در عملکرد خود اندیشه کنید.

2- آقای نوری زاد یادتان می آید در عملیات بیت المقدس هفت وقتی دشمن از همه سو به طرف ما آتش گشوده بود، بسیاری از رزمندگان برای دفاع از این مرز و بوم چگونه تا مرحله شهادت پیش رفتند،یادتان است،  از بسیجی مجروحی فیلم گرفتید که می گفت :"به خدا قسمتان می دهم هرگز از امام و ولایت دور نشوید". مگر امام راحل نفرمود: هرگاه دشمنان ماراضی به عمل ما بودند آن وقت است که باید در راه خود و حقانیت خود شک و تردید کنیم!(کلمات قصار، ص 157)

3- آقای نوری زاد یادتان است در عملیات نصر هفت  با رضا برجی و گروهی از رزمندگان کرد عراقی به داخل خاک عراق رفتیم، خوب یادتان هست وقتی زیر تیر مستقیم و آتش سنگین دشمن بعثی و منافقین بودیم، چگونه با عنایت خدا  از مهلکه عبور کردیم، حال  دشمن اصلی ، منتها نه مهره ی آن یعنی صدام، بلکه شیطان بزرگ آمریکا، خیال خام حمله به کشورما را دارد، آیا متوجه اید که با نامه هایتان آتش بیار دشمن شده اید، تصور من این است که اینبار آتش سنگینی که متوجه ما است بسیار سنگین تر از دفعه قبل می باشد و متاسفانه شما هم  دراین آتش تهیه  سهمی دارید، از اولین نامه ای که نوشتید و بر روی وبلگتان گذاشتید، نگرانی خودم را از خوشنودی دشمنان و کلام شما ابراز کردم، باز شما را به کلام امام ارجاع می دهم:«اسلحه های سرد وگرم یعنی قلم و بیان و مسلسل را از نشانه گیری به روی یکدیگر منحرف و به سوی دشمنان انسانیت که در راس آنهاآمریکاست نشانه بروید».(حضرت امام خمینی «قدس سره »، کلمات قصار، ص 155) ، هنوز راه برای بازگشت وجود دارد، در سراب عفن غرب هیچ  خدایی نیست که به مدد شما بیاید، پس همانگونه که مورد عفو قرار گرفتید و آزاد شدید، خود را از بندگی دشمنان قسم خورده این کشور آزاد کنید. یادتان باشد ما همیشه زنده نیستیم، کمی به راز ماندگاری انسانهای خوب تفکر کنید. مطمئن باشید که علیرغم همه ی خون دلهایی که خوردیم، اگر خالصانه برگردید، دوباره دوستان رزمنده شما به دور شما حلقه خواهند زد. خدا بسیار ارحم الراحمین است. 

4- در پایان باید بگویم تنها هدفم از این نوشتار این بود که کمی اندیشه کنیم ، در احوالات شهدا بیشتر مداقه نماییم، انشالله مورد لطف خداوند کریم و رحیم  قرار بگیریم و در وهله اول خودم را بیش از پیش محتاج این لطف می بینم . خدا آخر و عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.


جنگ به روایت تصویر/عکس شهید امیر حاج امینی /احسان رجبی-اسفند ماه ۱۳۶۵ - شلمچه


عکس این بار از چهره شهید امیر حاج امینی است، احسان رجبی این عکس را در تاریخ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ ودر كربلای شلمچه گرفت. متاسفانه کمتر از اسم عکاس در طی سالها نام برده شده است، هر چند با روحیه ای که از عکاس بزرگوار احسان رجبی می شناسم، خود او نیز دوست دارد گمنام بماند، اما وظیفه خود دانستم تا قدردان همکار خوبم در جنگ باشم، این عکس خیلی شهرت گرفت،هر جا نامی از شهید و شهادت باشد ، حتما این عكس زیبا كه تمام و كمال از مظلومیت خون شهدا و مفهوم عمیق شهادت سخن آشكار می گوید ، را دیده ایم و دلمان عجیب برای غربت شهدا می گیرد.
اما آن غربتی كه ما فكر می كنیم ، نه آن غربتی كه آنان فكر می كنند. آنان به قربت الهی فكر می كردند و دیگر هیچ... .
برادر شهید نقل می کند:روزی سرمزار امیر نشسته بودم دیدم جوانی با ظاهری حزب اللهی مانند کنار من آمد و گفت:«شمابااین شهید نسبتی دارید؟!» گفتم: «من برادرش هستم»،اوگفت:«حقیقتش من از اول مسلمان نبودم اما بنا به دلایلی به اجبار و به ظاهر مسلمان شدم اما قلباً مسلمان نشده بودم تا اینکه برحسب اتفاق عکس برادر شما رادیدم،وقتی عکس را دیدم حال عجیبی به من دست داد انگاراین عکس با من حرف می زد، پس از آن قلباً به اسلام روی آوردم و الآن مدتی است که هر پنج شنبه به اینجا می آیم.»-بهشت زهرا/قطعه29
دست نوشته اي از شهيدامیر حاج امینی:سلام بر خدا و شهيدان خدا و بندگان مخلص او..... از اينکه بنده بد و گناهکار خدايم سخت شرمنده ام و وقتي ياد گناهانم مي افتم آرزوي مرگ مي کنم ولي باز چاره ام نمي شود.
هيچ برگ برنده اي ندارم که رو کنم ، جز اينکه دلم را به دو چيز خوش کرده ام: يکي اينکه با اين همه گناه، او دوباره مرا به سرزمين پاکي و اخلاص و صفا و محبت بازم گرداند. پس لابد دوستم دارد و سر به سرم مي گذارد، هرچند که چشم دلم کور است و نمي بينم و احساسش نمي کنم اگر چنين نبود پس چرا مرا به اينجا آورد؟
دوم اينکه قلبي رئوف و مهربان دارم و با همه بديهايم بسيار دلسوزم. لحظه اي حاضر به رنجش کسي نمي شوم، حتي رنجش بسيار کوچک و ناچيز، ولي در عوض براي خوشنودي ديگران حاضر به تحمل هرگونه رنجي مي شوم. بله! به اين دو چيز دل خوش کرده ام.
اگر دوستم داري که مرا به اينجا آورده اي پس به آرزويم که .... برسان.
اي کساني که اين نوشته را مي خوانيد، اگر من به آرزويم رسيدم و دل از اين دنيا کندم، بدانيد که نالايق ترين بنده ها هم مي توانند به خواست او، به بالاترين درجات دست يابند. البته در اين امر شکي نيست ولي بار ديگر به عينه ديده ايد که يک بنده گنهکار خدا به آرزويش رسيده است.
حالا که به عينه ديديد، شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا مي کنم، بياييد و به خاکش بيفتيد و زار زار گريه کنيد و اميدوار به بخشايش و کرمش باشيد. با او آشتي کنيد. زيرا بيش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافي است يکبار از ته دل صدايش کنيد. ديگر مال خودتان نيستيد و مال او مي شويد و ديگر هر چه مي کند، او مي کند و هر کجا که مي برد، او مي برد......
شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امير حاجي اميني

دوستان شهیدم، چه زیبا طریق حق را در وصال عشق دیدید، هاشم منجر، ابوالقاسم بوذری، حمید اردستانی، رضا مرادی و.....
هاشم جان ، چند شب پیش خوابت را دیدم، چه زیبا و سبکبال بودی، و همچون همیشه خنده رو، به آغوشت کشیدم، بوی گل می دادی  یادت می آید آخرین بار در شب عملیات خیبر دیدمت، به گوشه ای دور از جار و جنجال بچه ها ، پناه برده بودی و سیمای ماه گونه ات سرشار از شبنم اشک بود، می دانستی که خواهی رفت، به قرب حق رسیده بودی، و از صنم پر زرق و برق دنیا دل کنده بودی، در آخرین کلامت به من گفتی:سید از ماندن می ترسم!
و من در نیافتم کلامت را، چه راست می گفتی، به راستی بعد از رفتن شما ماندن چقدر سخت شد، ماندیم و در حیرت ظاهر گم شدیم، می پندارم، همچون پرنده ای شکسته بال، یارای بلند شدن به آسمان آبی را ندارم، به راستی چگونه جانت را از اسارت تعلق رهانیدی، و آنگاه خداوند به شکرانه ی این رهایی، تو را نسبت به غفلت ماندن آشنا کرد.
نمی توانم از تفکر به معنای مصطلح آن یاری بگیرم، اگر با این عقل در مانده در روز مرگی ، صدها سال نیز به تفکر بنشینم، بی نصرت غیب راه به جایی نخواهم برد، چه ساده لوح بودم که می پنداشتم می شود به سادگی از روزمرگی این دنیای فانی خلاص شد، کمند نامرئی و جذاب دنیا مرا مسحور کرد و به دنبال خود کشید، رشته عقل و اختیارم حالا به هر طرف که دنیای فانی می خواهد کشیده می شود، تو گویی مست دنیا شدم. مست کردن نوعی کشتن خویش است. اما مستی عارف فنای فی الله حجاب از حجاب ها را بر می دارد تا به خدا برسد، و این نوعی بی خودی است که در زبان اشراقی عرفا مستی نام گرفته است. اما مستی شراب زمینی، کشتن خویش است برای فرار از رنجی که در خود آگاهی وجود دارد. در واقع از حقیقت می گریزد تا از رنج خودآگاهی بیاساید.
دنیای امروز ، گریزگاه های زیادی دارد که بشر برای فرار از حقیقت وجود خویش ساخته است. در اینجاست که اضطراب و بی قراری روح حادث می شود و در فضای خالی از روح، در نوعی حالت موهوم قرار می گیرد، در اینجاست که انسان گم و گمراه می شود. اضطراب و بی قراری انسان امروز ناشی از دوری است. دوری از حقیقتی که برای رسیدن به آن چاره ای جز رسیدن به قرب الهی با مدد جستن از ولایت وجود ندارد، باقی راهها هر چه هست ما را به سرابی دروغین می کشاند.
پ .ن.
1- گل واژه های این مطلب از شهید مرتضی آوینی است.
2- وصیت نامه شهید:
سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاك و مخلص او؛
بعد از مدتها كشمكش درونی كه هنوز هم آزارم می دهد،برای رهایی از این زجر به این نتیجه رسیدم،و آن در این جمله خلاصه می شود:
(‌خدایا عاشقم كن)...
از اینكه بنده بد و گناهكار خدایم سخت شرمنده ام،و وقتی یاد گناهانم می افتم آرزوی مرگ میكنم،ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی كه (ان الانسان لفی خسر)
هیچ برگ برنده ای ندارم كه رو كنم،جز اینكه دلم را به دو چیز خوش كرده ام: اول اینكه با این همه گناه،او دوباره مرا به سرزمین پاكی و اخلاص و صفا و محبت بازم گرداند،پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد،هر چند كه چشم دلم كور است و نمیبینم و احساسش نمیكنم،اگر چنین نبود پس چرا مرا به اینجا آورد؟
دوم اینكه قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدیهایم بسیار دلسوزم.لحظه ای حاضر به رنجش كسی نمی شوم، حتی رنجشی بسیار كوچك و ناچیز،ولی در عوض برای خوشنودی دیگران حاضر به تحمل هر رنجی می شوم؛
بله!به این دو چیز دل خوش كرده ام.
پس ای پروردگار من...اگر دوستم داری كه مرا به اینجا آورده ای پس مرا به آرزویم كه...برسان!
و یا به این خاطر كه نمی توانم باعث رنجش كسی شوم،بیا و مرا مرنجان و خوشنودم كن و مرا با خودت...!
دنیا برای ضعیف نفسان یك گرداب هلاكت است،اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم،وای برما كه دیگرنابودیمان حتمی است.خوشا آن كس كه به یاری او در این گرداب هلاك نگردد!
ای حسین...
ای مظلوم كربلا...،
ای شفیع لبیك گویان
ندای ( هل من ناصرت) را من نیز لبیك گفتم،
( شفاعتم كن)!
و مگذار در این گرداب هلاكت هلاك گردم.
ای خدا...
بسیار بد و ضعیفم، و در مقابل گناه یارای مقاومت نداریم،زیرا هنوز نشناختمت؛ و حتی در راه شناختت نیز زحمت نكشیده ام،زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم،و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بكنم و در راه شناختت سختی كشم. سختی كه پر از شیرینی و لذت است،ولی افسوس كه این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد!
خالقا...
تو را به خودت قسم،تو را به پیامبران و امامان زجر كشیده و معصومت قسم بیا و
(( عاشقم كن ))
اگر چنین كنی كه از دریای رحمت و كرامتت چیزی كاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.
همه آرزویم این است كه ببینم زتو رویی
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویی
اگر چنین كنی دیگر هیچ نمی خواهم،چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین كنی از این بند رهایی یافته و دیگر به سویت پر...!
خدایا...
دل شكسته و مهربانم را مرنجان،
تو خود گفتی كه به دل شكستگان نزدیكم
من نیز دلی شكسته دارم؛
ای كسانی كه این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دل،این درد دل،نمی دانم چه بگویم،این تجربه تلخ یا این وصیتنامه،این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید،اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا كندم،بدانید كه نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند.البته در این امر شكی نیست،ولی بار دیگر به عینه دیده اید كه یك بنده گنهكار خدا به آرزویش رسیده است.
یارب ز كرم بر من درویش نگر
در من منگر در كرم خویش نگر
هر چند نیم لایق بخشایش تو
برحال من خسته دل ریش نگر
حالا كه به عینه دیدید،شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا می كنم، بیائید و به خاكش بیفتید وزار زار گریه كنید و امیدوار به بخشایش و كرمش باشید. وبا او آشتی كنید،زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است.فقط كافی است یكبار از ته دل صدایش كنید،دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید و دیگر هر چه میكند او می كند و هر كجا می برد،او می برد.ولی در این راه آماده و حاضر به تقبل هرگونه رنج و سختی همانند:
مظلوم كربلا حسین(ع)
و پیامدار او زینب(س) باشید.هر چند كه سختی و رنجهای ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد.بله،خداگونه شدن مشقات و مصائب دارد،زیرا كلیدش و نشانش همین است و در عوض آن چیز كه برای شما می ماند...! و آن بسیار عظیم و شیرین است؛
در راه طلب پای فلك آبله دارد
این وادی عشق است و دوصد مرحله دارد
درد و غم رنج است و بلا زاد ره عشق
هر مرحله صد گمشده این قافله دارد
صد مرحله را عشق به یك گام رود لیك
در هر قدم این ره چه كنم صد تله دارد
گر دست مرا جاذبه عشق نگیرد
فریاد نه جان زاد و نه دل راحله دارد
خدایا! شكرت،آنچنان شكری كه تو لایق آنی.
خدایا! عاقبت به خیرمان بگردان.
خدایا! ما را به راه راست هدایت فرما.
خدایا! ما را آنی به خودمان وامگذار.
خدایا! گناهان ما را ببخش.
خدایا! آبروی ما را مریز.
خدایا! مریض های اسلام را شفا عنایت فرما.
خدایا! اسلام و مسلمین را پیروز فرما.
( شهید امیر حاج امینی )

چقدر دلتنگم...

می دانم که پرنده عشقم ، بدنم را همچون قفسی می پندارد که در باغ نهاده اند، همچون یک ماهی زیبا در تنگ کوچک آب در دل اقیانوس..سالها قبل در مجله سوره این طرح را کشیدم، شهید مرتضی آوینی آن را دید، با اینکه طرحم تنها در چند خط خلاصه می شد در پشت جلد نشریه سوره به دستور آقا مرتضی چاپ شد ، وقتی برای بار اول طرح را دید، پیشانیم را بوسید و گفت: می بینی سید جان چقدر تنهاییم، کمی تلاش کنیم با یک جست می توانیم خود را به اقیانوس عشق برسانیم. عشق را می بینیم،  فاصله مان با آن تنها یک جداره نازک شیشه ای است اما...
پ. ن.
۱- آقا سید، می پندارم عشق تنها با قطره های اشک معنا می دهد، چقدر دلتنگم،  چقدر خسته،  هر روز فاصله ام با عشق بیشتر و بیشتر می شود و در منجلاب سیاه زندگی روز به روز بیشتر فرو می روم،  چه زیبا کلام معرفت را یافتی و چه زیبا به دنیای زیبای عشق شتافتی...
۲- مدتهاست خانه جسمم خالی از روح است.
۳- خانه تن تنها راه فرسودگی را می پیماید به امید روزی که از این سرگردانی نجات پیدا کند.
۴- اگر در درون این جسم ،  نردبانی به سوی آسمان نباشد،  چه چیزی جز باتلاق زشت دنیا در آن باقی می ماند.
۵- ای شهید، ای آن‌که بر کرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته‌ای، دستی برار و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز، از این منجلاب بیرون کش.
۶- چه زیبا در دل وصیت نامه اش  ،  شهید مصطفی ابراهیمی مجد نوشت: نوکر محال است صاحبش را نبیند ،  من نیز صاحبم را ،  محبوبم را دیدار کردم.
۷- در پایان تنها می توان گفت: این چشمان پر از گناه چگونه می تواند صاحب و محبوب را ببیند ،  خدایا از اسارت حیوانیم بیرونم بیاور..و وجودم را ملتهب کن ،  مرا در آتش عشق حسین،  محبوب درگاهت بگداز تا  بتوانم با نفی این اسارت نفسانی روی دیدن آقا و مولایم را داشته باشم.

سلام مادر



سلام مادر، از سازمان آمار نفوس و مسکن مزاحم می شم، شما چند نفرید؟
مادر، سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند.
مادر:میشه خونه ما بمونه برای فردا؟
چرا مادر؟
آخه شاید از پسرم خبری برسه...

خاطرات جنگ به روايت تصوير / جانباز عمليات کربلای چهار / امین نظری


اهواز،مهر 1385، جانباز ناصر سلطانی فرد، مدت حضور در جبهه 55 ماه و 26 روز، ناصر از شانزده سالگی به طور داوطلبانه در مناطق جنگی به عنوان نیروی اطلاعات و عملیات شرکت داشته است.او در عملیات کربلای 4 از ناحیه سر مجروح و شیمیایی می شود.

 

دوست عزیزم در وبلاگش با عنوان : کجایی سبزترین بابای دنیا؟، مطلبی نوشته است که دلم را آتش زد: یک ساک پر از دارو و مرهم آورد/ در سالن انتظارشبنم آورد/ منشی پرسید: نام؟ عباس...ولی  

در گفتن شهرتش نفس کم آورد/ تاریخ سرافرازی او گم شده است/ در حال، بُن ماضی او گم   

شده است/ در شهر کسی نمی شناسد او را / پرونده جانبازی او گم شده است/ از جاده و   

ریل مینویسد هر شب/ با لهجه سیل مینویسد هر شب/  غمنامه عاشقانه اش را دیگر/ با   

خط بریل مینویسد هر شب/ نه یار و ندیمه ای برایم بفرست/ نه سور و ولیمه ای برایم بفرست/  

من درد تو را به جان خریدم اما دفترچه بیمه ای برایم بفرست/ با پای پیاده  آمدم باور کن/ در   

آخر خط ممتدم باور کن/ با سینه خردلی برایت خواندم/  جانباز بدون درصدم باور کن!   


برادر جانبازم، عزیز دلم، تو قوت بخش ایمان منی، تو یادآور دین منی، همیشه سپاسگزار توام، هر چه در راه تو می بینم ، بیشتر دلتنگت می شوم، آن ها که باید ما را نوازش کنند، با سیلی نواخته اند، حالا چه فرق می کند سیلی لحن و رفتار باشد یا سیلی بر گونه،آنانکه باید با ما همراه باشند ، سد راهمان می شوند، آنها که باید در مقام دلجویی برآیند، دل را می سوزانند، آنهایی که باید حق شناسی کنند، نمی دانند حق یعنی چه، آنها که باید دستمان را بفشارند، دستمان را خورد می کنند، آنها که در هنگامه نبرد،  بایددر معرکه می بودند، به بهانه های کلاه شرعی نیامدند و حال باج خواهی هم می کنند، آنهایی که باید در جلوی دشمن می ایستادند، اکنون در برابر ما ایستاده اند، آنها که در برابر فتنه دشمنان خود را مسئول می پندارند و باید ستایشمان کنند، قوت قلبمان باشند، اما چه باک که سرزنشمان می کنند، تضعیفمان می کنند، نا امید مان می کنند، حتا متهممان می کنند، اما نمی دانند ما از تنها پایگاه ایمان، ولایت و رهبری، چشم یاری داریم، بی هیچ چشم داشت و پاداشی، هرگز ناامید نخواهیم شد، هرگز چشمانمان را نخواهیم بست، لبهایمان هر گز از گفتن لبیک باز نمی ایستد، فقط چشم انتظاریم تا دیدار با او برایمان هر دم تازه شود، با نگاه به چشمان مهربان او سرشار از عشق شویم،  تنها پاداشمان را در کلام پر مهر ولی می جوییم، در حسابی که با او داریم و دز بیعتی که با او بستیم تا زندگی مان در این دنیا باقی است بر این پیمان پایدار خواهیم ماند، انشالله..

خدایا در دوره ای زندگی می کنیم که می دانیم برای عشق ورزیدن چقدر باید بها داد، این جان ناقابل ما تنها تحفه ای است که می توانیم عرضه کنیم. خدایا از تو می خواهیم در هجمه بزرگی که با جاذبه های نفسانی، وسوسه ها، امید های کاذب و همه ی حقارت هایی که احاطه مان کرده اند ما را یاری کنی، انبوه انبوه از روباهان متظاهر، گرگ های متظاهر و کرکس های بزک شده ما را گروه گروه از هم جدا می کنند، از تو می خواهیم هیچگاه ما را تنها نگذاری، دوست داریم به اخلاص برسیم، در جزیره های تنهایی نمانیم، و همچون نیلوفران روییده در میان لجن، سر از آب ذلال اخلاص برکشیم، و در زیر بارش نور تو زندگی کنیم، خدایا دوست داریم تنها با طعام ولایت و شراب شهادت از این دنیا برویم، دوستان منتظرند، قافله ی عشق بی گمان در ملکوت عرش اعلا چشم انتظارند و نگران، چه دوستان خوبی داشتیم که در چرخش امتحانات متعدد تو از راه باز ماندند، ما را آنی به خود وا مگذار.

روراست اگر حرف دلمان را بخواهیم بزنیم، می خواهیم هر چه زودتر به وصال تو برسیم، از ماندن دیگر می هراسیم،منتظر حجله ی سرخ شهادتیم!

پ .ن.

1-ای همسفر، نیک بنگر که در کجایی! مباد که از سر غفلت ، این سفینه ی اجل را مامنی جاودان بینگاری و در این توهم، از سفر آسمانی خویش غافل شوی، نیک بنگر! فراز سرت آسمان است و زیر پایت سفینه ای که در دریای حیرت به امان عشق رها شده است.این جاذبه ی عشق است که او را با عنان توکل به خورشید بسته است.

راز قربت را، یاران، در قربان گاه بر سرهای بریده فاش می کنند و میان ما و حسین همین خون فاصله است.(شهید سید مرتضی آوینی)

2- و علی، تا لبه ی زهر آگین پولاد را در پرده های مغزش حس می کند، احساس می کند که بار سنگین آن امانتی که آسمان و زمین و کوه های سنگ را می شکست، از دوشش افتاد، آزاد شد.از شوق گویی مژده ای را فریاد می کشد:فزت و رب الکعبه!، به خداوند کعبه ، رها شدم.(دکتر علی شریعتی)


خاطرات جنگ به روايت تصوير / عمليات طريق القدس / سعيد صادقي


منطقه عمومي بستان، آذر 1360، رزمندگان با بررسي كارت هويت يك شهيد، در حال شناسايي او هستند. عراق در عمليات طريق القدس، تعدادي از رزمندان را به اسارت گرفت و با چشمان بسته آنان را تيرباران كرد.

درباره اين عكس چه بگويم، اين عكس گواه آن جنايت بزرگي است كه صدام و در كنارش 58 كشور دنيا با قساوت و جور انجام دادند، شاهد اثبات حقيقتي است كه خيلي ها سعي در انكار آن دارند، نمونه بارز ارزش هايي است كه به ظاهر می گویند پايمال شد و به گمان عده اي معدود از ياد مي رود، مگر مي توان اين جنايت را به فراموشي سپرد، اين اتفاق و اين اعتراض سرخ بر حاكميت سياه جباران زمانه ما، فرياد خشمي است بر سر سكوتي كه همه ي حلقوم هاي بريده شده در كربلا گواه آنند، «شهادت» آن چيزي است كه برخي نامردمان نااهل مي خواهند از تاريخ پاك  كنند و «نمونه»اي است از آن كه بايد باشد و «گواهي» است بر آنچه در اين «زمانه جور و ستم» خاموش و پنهان، بر دنياي ما مي گذرد و تنها شهادت شيوه مقاومتي است كه حقيقت را روزي برملا مي كند، ما در زمانه اي زندگي مي كنيم كه نظام كفر، دروغ و ريا آن را خلع سلاح كرده و وفاداران به حقيقت و امام و ولايت را تهديد مي كند.
اما همه اين تهديدها و اتفاقات شوم با معجزه اي با عنوان شهادت، باعث ثبات و قوام اين نظام شده است. به راستي كجا بودند آن زمان كساني كه در حال حاضر دم از دموكراسي خواهي و انسان دوستي مي زنند و فرياد وا اسلاما سر مي دهند، رزمنده اي را اسير بگيري و بعد چشم بسته، او را به شهادت برساني، مگر تاريخ به آساني از اين جنايات مي گذرد؟
و اما تو عزيز دلم كه در غربت تنهايي شيعه چشمان زيبايت را بسته و به شهادتت رساندنت، فداي مظلوميتت شوم، مي دانم در آستانه رفتن به سوي معشوق چهره ات گلگون و برافروخته و قلبت مالامال از شوق به تپش درآمده بود، چگونه فاصله حضور را كم كردي و با شهادت به بالاترين قله ي معراج بشريت رسيدي. در هنگام جنگ تحميلي، با عزت، حيات ابدي خود را تضمين كردي و با شهادت، حيات و  زندگي و ايمان و آينده اين نظام را تثبيت نمودي!
پ.ن
1 – اكنون شهيدان زنده اند و ما مردگانيم، شهيدان سخن گفتند و ما ناشنوا بوديم، آنها را انتخاب كردند و ما هنوز در انتخاب ترديد داريم. غافلان ماندند و عزيزترين گوهرهاي بشريت رفتند. سخنم با نسل سوم است، عزيزانم، در مذهب و فرهنگ ما و در تاريخ ما، اين نمونه ها درس هايي است كه خدا از طريق شهدا به ما مي آموزد كه مي توان تا خود «خدا» معراج كرد!
2 – آيا ما وارث به حق عزيزترين امانت هايي هستيم كه با شهادت، اين نظام را تثبيت كردند؟ اگر هستيم پس مسئوليم. بايد نمونه باشيم  و نمونه بسازيم تا نه تنها براي مردم خود بلكه براي دنيا شهادت دهيم كه شاهد بوديم!
3-گل واژه های این مطلب از دکتر علی شریعتی است.
4- برادر گرامیم آقای اکبر نبوی لطف فرمودند و برای این عکس شعری نوشتند وگرنه من که می دانم هیچم ، از لطف شما استاد گرامیم بی نهایت ممنونم :
خفته در هودج پاک
گرد او خیل ملک
آسمان خنده کنان آغوشش
باز کرده بر این شاهد مست.
رقص در سایه ی شمشیر که گفتند، اینک
لشکری رقص می و جذبه ی اشراق و شهود
هدیت آورده چنان چشمه پاک
تا که آواز خوش زندگی ما، ایران
در دل کوه بلند
نای این باغ سراسر خرم
زنده باشد به نفس های شهید
زنده باشد به دم گرم مسیحایی این مردم خوب.
مسعود عزیز!
این شعر نیمایی برآمده از حسی است که از عکس سعید صادقی گرامی و گرمای نوشته شما گرفتم. و انحصارا برای شما و خوانندگان خوب وبلاگ ارزشمندت نوشتم.
پاینده و گرم باشی و برکات رجب، روزی ثانیه ثانیه ی عمر نازنیت باد.