یک - هوا گر گ ومیشه ،تنها يك راه کوچک از میدان مین جلو رومه، بچه های
تخریپ مسیر رو با نوار مشخص کردن ،اول ميدان مين يه موشك ماليبيوتكا عمل نكرده روى
سيم خاردار افتاده ،. داخل كانال انباشته از شهدا ست و جاى پا براى عبور نیست.
از ته میدان صدای گریه میاد ، به طرف صدا
می رم، به سختی از کنار شهدا رد میشم. حالا صدای گریه واضحتر شنیده میشه ، صدا از
پشت خاکریز میاد، میرم بالای خاکریز، یک سر قطع شده می بینم ، صورتش مشخص نیست ،
حالا صدای گریه بیشتر به خس وخس شبیه ، با دستام سر رو بر می دارم و می چرخونم ،
سر خودمه، با وحشت سر را به زمین می اندازم ، دستامو می برم طرف سرم ، سرم نیست ، دست
میکشم رو گردنم ، نگاه می کنم کف دستم پر خونه ...
دو - تو مزار شهدا هستم ، مزار شهدای گمنام ، یه کبوتر سفید نشسته رو سنگ قبر نوک
میزنه، دستمو دراز می کنم بگیرمش، جلدی پرمی زنه ، پروازشو دنبال می کنم ، میره بالای
یه درخت می شینه، دست می کشم رو سنگ قبر ، نوشته های رو سنگ قبر بی رنگ شده ، با
خودم می گم دفعه بعد حتما یه قلم مو با رنگ میارم نوشته ها رو پر رنگ میکنم ، سرمو
میذارم رو سنگ قبر ، احساس خوبی دارم ، یه صدای نجوا می یاد ، گوشمو محکم می
چسبونم ، صدا رو دارم واضحتر می شنوم ، حالا کلمات کاملا برام مفهومه : "یا
ربی تقبل توبتنا..."، اطرافم را نگاه می کنم ، هیچ کسی رو نمی بینم ، دوباره
گوشمو محکم می چسبونم رو سنگ قبر ، تمام وجودم میشه گوش ، همون نجواست که دائم
تکرار میشه ، دوباره به اطرافم نگاه می کنم و این بار فریاد می کشم ، هیچکسی نیست
، دست به کار میشم و کنار سنگ قبرو با
دستام میکنم ، بارون خاک رو نرم کرده و به آسونی میتونم زمین رو بکنم، بی وقفه یه
حفره درست می کنم ، حالا می تونم خودمو بکشونم تو قبر ، نور تو قبر پر میشه ، هاشم
، وای هاشمه ، زندس، بغلش می کنم ، گریه امونم نمی ده ، با اشتیاق محکم تو بغلم فشارش می دم ، یه دفعه
پودر میشه می ریزه زمین ، داد میزنم ، فریاد می کشم ، بیدارم می کنن ، هنوز دارم
فریاد می کشم ، پرستار و نگهبان منو کشون
کشون به اتاق ایزوله میبرن، دستو و پامو به تخت می بندند ، سوزش آمپولو با تمام
وجود احساس می کنم، در اطاق رو می بندن و از دریچه در آهنی نگاهم میکنن و میرن،
زمزمه می کنم : "یا ربی تقبل توبتنا..."، به پنجره نگاه می کنم ، یه
کبوتر سفید میاد میشینه کنار پنجره و با
نوکش رو لوله های آهنی نوک می زنه...
سه - خاک ، دود و صدای انفجار ، تا چشم کار می
کنه ، جنازه های عراقی هاست ، سیاه شدند، باد کردند و بوی تعفنشون همه جا رو گرفته ، به خودم نگاه می کنم، لباسهام پر
از خون و لجنه ، لای جنازه ها گیر کردم ، به سختی می تونم قدم بردارم ، با هر جون
کندنی است تلاش می کنم از میون این همه جنازه بیرون بیام ، یه دفعه زیر پام خالی
میشه و با جنازه های عراقی کشیده میشم تو
یه حفره سیاه ، سقوط می کنم ، با سرعت دارم می رم پایین ، با گریه و فریاد اسم بچه
های گردان رو فریاد می زنم ، عباس، حسین ، محمد...یه روزنه ای از نور میبینم ،
دستی به طرفم دراز میشه ، دستمو میگیره و میکشه بالا...تو نور گم میشم...

شب است ، شهر فاو...
فضای سوله داره خفم می کنه، میام بیرون
به سرم می زنه برم بالای سوله بخوابم!
دراز می کشم، نور توپهای فرانسوی رو دنبال می کنم، تا جایی که خاموش می شوند!
بعد زیر لب می شمرم 1001، 1002، 1003، 10004، 1005و...
صدای انفجار بلند میشه
نیم خیز میشم، یه سوله میره هوا، صدای الله اکبر بچه ها بلند میشه
دوباره دراز می کشم ، یه توپ فرانسوی دیگه...
نورش درست بالای سرم خاموش میشه
دوباره زیر لب می شمرم 1001، 1002، 1003، 10004، 1005و...
تو فضا پرتاب میشم
نگاه می کنم ، اون پایین خودمو می بینم
بدنم سر نداره
از خواب می پرم
خیس عرق شدم
زیر لب می شمرم1001، 1002، 1003، 10004، 1005و…

شهید آبشناسان عادت داشت خوابهایی را که می دید، در دفترچه ویژه ای یادداشت می کرد دربالا دستخط این اسطوره بزرگ جنگ و شیر صحرا(لقبی که در زمان دفاع مقدس به او داده بودند) را با هم می خوانیم.این خواب را تقریبا یک سال قبل از شهادتش دیده بود...
یاد و خاطره اش گرامی باد

گاهی زخم، موهبتی است که می توان در سایه آن به آرامشی دل انگیز رسید.
اینجا زخم، مرهم است. نشانه روشنی است که رنگ سرخ آن، عاشقان سرافراز را در چشم معشوق، جلوه بیشتری می بخشد.
بی سبب نیست که لب به ذکر می گشاید و شکر می گوید.
اگر با دیگرانش بود میلی...
پ . ن:
یکسال بعد از پایان جنگ در موزه هنرهای معاصر از آثار عکاسان دفاع مقدس نمایشگاهی برگزار شد. یکی دو روز بعد از افتتاحیه به اتفاق یکی از دوستانم آقای مجتبی آقایی از عکاسان برجسته دوران دفاع مقدس به محل موزه رفتیم. از من تنها یک اثر انتخاب شده بود. قریب به 400 عکس در این نمایشگاه در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هنگامی که وارد موزه شدیم، به ناگاه صدای شکستن یکی از قابها از یکی از گالری ها به گوشمان رسید. نمی دانم چه حسی در من به وجود آمد که به آقا مجتبی گفتم این قابی که بر زمین افتاد قاب عکس من است. در جوابم تنها خندید، در هر حال به سمت محل سانحه رفتیم و همان طور که احساس کرده بودم، قاب عکسی که بر روی زمین افتاده بود، متعلق به من بود. این عکس همان عکسی که در بالا شاهد آن هستید. نمی دانم اسمش را چه بگذارم، شاید یک جور ارتباط حسی بین خالق اثر و اثر بود. به هر حال پیکر زخمی قاب را جهت مداوا به بیمارستان صحرایی موزه بردیم!

به نظر می آید گمشد ه اند ، میان روزمرگی ها در هم می لولند و به گمانم هستند ولی نیستند!
شهر سان پائولو همیشه لبریز از انسانهایی است که در شتاب برای زندگی اند.
خودم را در این شلوغی نمی یابم...
نمی دانم خودم را کجا جا گذاشته ام، صداها و نواها در گوشهایم می پیچند .
به آنها نگاه می کنم، نه من نیستم! خیلی وقت است که دیگر نیستم...
به گمانم در یکی از خاطره ها جای ماند ه ام.
نگاهم را دقیقتر میکنم.
قانون زندگی شان انگار با مال ما فرق دارد
راه می روند و در حرکتند...
ولی کسی به قطار آنان سنگ نمی زند!

راستی تا به حال پرنده ای بر شانه تان نشسته است؟
هیچ می دانستید زمانی ما انسانها پر می زدیم.
به چه دلیل پر زدن را کنار گذاشتیم.
می دانم ته دل همه شما غنج می زند برای پر کشیدن و به اوج رسیدن.
رسیدن به ته آسمان آبی.
نمی دانم ماجرا از کجا شروع شد.
آخر خیلی از پرنده ها هم دیگر پر نمی زنند.
شاید از یادشان رفته باشد.
اما ما که شعور داشتیم، می توانستیم تمرین کنیم تا پرواز از یادمان نرود.
حالا تنها حسرت به جای مانده است.
وقتی نگاه به آسمان آبی بالای سرمان می اندازیم.
مطمئنم دلتنگ می شویم.
کاش دوباره خدا بر شانه های ما دست می گذاشت، و دوبال زیبا را بر آنها می نشاند .
اما مانده ام چه بگوییم.
اینکه دو بال داشتیم ولی آبی بزرگ را بالای سرمان ندیدیم.
نمی دانم چه بگویم اگر از ما بپرسند بالهایت را چه کرده ای و کجا جای گذاشتی؟
دستی بر روی شانه هایم می کشم و جای خالی آن بالها را احساس می کنم.
و تنها می توانم بگریم و به خدا بگویم بالهایم را به من پس بده.
این بار امانت داری می کنم و هرگز آنها را نه جایی جای می گذارم و نه فراموش می کنم.

مثل یک شکارچی منتظر شکار یک لحظه از شادکامی بچه ها بودم.ظاهرا یک اتفاق غیرمنتظره افتاده بود که اینچنین دخترک را به وجد آورده ،دوست نداشتم با حضورم مزاحم احساس زیبایش شوم.با لنز زوم فقط این لحظه را در دوربین ثبت کردم...
پ .ن. بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می انداختند و قورباغه ها جدی جدی می مردند!(این مطلبو تو وبلاگ "بچه های هرات" خوندم و به دلم نشست، حالا چه ربطی به عکس بالا داره ، نمی دونم!)

شاید اگه کمی تلاش کنیم ، بتونیم اداشو در بیاریم!
شاید هم تلاش لازم نباشه...

تو این عکس عناصر بصری برام خیلی مهم بودخصوصا قسمت کوچکی از پنجره در قسمت راست و بالای صفحه...
سایه ها و خاکستریهای فام دار و...

تلاشم این بود که در موزه هنرهای معاصر "سان پائولو" نوعی نگاه هنری به این فضا داشته باشم. بدون استفاده از امکانات فتوشاپ یا هر نرم افزار دیگری... با دوربین عکاسی و بدون استفاده از افکت ...!؟

مادربزرگ بود و نوه اش ،همین!
در شهر بلو هوریزونته!
امروز ظهر...
